|
|
|
روز+ شب=زندگی! |
|
سارتر با بهره گیری از اندیشه ی هایدگر می گوید: "انسان وسیله ای است که بدان وسیله امور جهان آشکار می شوند".از نظر داستایوفسکی این اصالتی که به انسان داده می شود، بر خلاف اشتیاق نهایی او ، هیچگاه به آزادی وی منجر نمی شود .زیرا انسان از آن لحظه که به درک این مهم نائل آمد به "نامهمی" خود هم در برابر سکوت کائنات پی برده است. "گرچه می دانیم که هستی را ما آشکار می سازیم این را نیز می دانیم که هستی را ما به وجود نمی آوریم ." وهمین سرچشمه ی تمام بلاهاست .زیرا هنگامی که بشر اصالت را به خود داد، دیگر یا همه چیز را می خواهد یا هیچ .ما هستی را از طریق ادراک خود آشکار می سازیم و می دانیم که وجود دارد ، ولی در عین حال به این راز نیز پی می بریم که ما سازنده ی آن نیستیم.آیا همین کافی نیست که انسان بی درنگ سر در گریبان فرو برد وبه حقارت خود اذعان بیاورد؟ "روشنفکران رذل ومفتش بزرگ ، داریوش مهرجویی ، انتشارات هرمس " پ.ن:به نظر می رسد "خیام نیشابوری" از معدود انسانها یست که می توان چنین جایگاهی بنا بر گفته ی داستایوفسکی برایش قائل شد.او نه تنها انسان را با تمام توانایهایش خوب شناخته بلکه واجب الوجود را هم تا اندازه ای زیادی درک کرده است و از همین روست که با این لحن حماسی ، ندای " نا مهم بودن" انسان را در هستی سر داده است: ما لعبتکانیم و فلک لعبت باز از روی حقیقتی نی از روی مجاز بازیچه همی کنیم بر نطع وجود افتیم به صندوق عدم یک یک باز
یکی یکی خانه ها و کوچه ها و خاطره ها چون برگ های پو سی ده ی پاییزی فرو می ریزند و برج های کریه تمدن خورشید و ماه را ازما دریغ می کنند. در شهر آهن و سنگ و نورهای مصنوعی از شب هم چون روز می گذریم وپاها از فرط سکون می خشکند. واز عمق بی کران چشمهایمان دریچه ای بیش باقی نمی ماند. چقدر تلخ چقدر زود فراموش می شود صدای سوت شیپوری های باغچه ی همسایه دریغ! دریغ! کاش خورشید کودکی غروب نمی کرد.
براي آشنايي با رمان بهار ۶۳ از مجتبي پور محسن به لينك زير مراجعه كنيد. http://www.haftsalegi.blogfa.com/
هر چقدر جلوی خودم را گرفتم نشد که از آلبوم تازه نامجو ننویسم.در این که نامجو هنرمندی بزرگ و به نوعی بی نظیر است هیچ شکی ندارم.از روزی که شناختمش به طور مداوم همراه لحظاتم بوده و می دانم که خواهد بود.ولی نکته ای که در این آلبوم آخرش "آخ" برایم تا مقدار زیادی غیر قابل هضم بود این تابو شکستن های نامجوبود. هنرمند بی زمان و مکانی چون او که در هیچ قالبی از موسیقی نمی گنجد و هرچه هست خودش است و تفکرات و موسیقی مخصوص به خودش وقتی از ایران و این محیط پر ممیزی خارج شد قابل درک بود که دست به کارهایی می زند باورنکردی و به شدت عبور از خط قرمز هایی که در اینجا برای هنر تعریف می کنند!!اینجا اینقدر برای هنرمند محدودیت ایجاد می شود که رهایی از این محیط هنرمند را به جایی می برد که حالا نامجو ایستاده است.و نمی دانم دیگر به کجا خواهد رفت.تمام حرف من این است اگر دراین کشور این همه خط قرمز وجود نداشت نامجو هم الان دست به این کارها نمی زد.اصلا نمی گویم تابو خوب است برای جامعه یا بر عکس.بلکه معتقدم هر چیزی حریمی داشته باشد بهتر است لااقل در نظر من.حریم شعرو ترانه و موسیقی هم معلومه ،هر لفظی نباید وارد شعر بشود با این استدلال که واقعیت جامعه باید گفته شود .می شود اعتراض کرد ،به سخره گرفت همه چیز را، جامعه را ، اعتقادات را ،حرفی نیست ولی با این الفاظ نه.می دانم که خود نامجو هم حرمتی قائل شده و در دو قطعه ایی که هیچ چیز ناگفته باقی نگذاشته ازآنگونه الفاظ ، از همخوانی گلشیفته فراهانی استفاده نکرده به نظر شما چرا؟؟البته این که اینها شعر نیست و نمی دانم ترانه نیست و کلماتی ست موزون چیزی را عوض نمی کند.حالا که دیگه نامجوخودش هست و خودش ودر این آلبوم هم که تمام عقده هایش را خالی کرد امیدوارم دیگر در کارهای بعدیش فقط به هنرش بپردازد.و بشود همان نامجوی قطعات "دلا دیدی" ، " زلف" ،"ای کاش" و...والبته موقع شنیدن قطعاتش هیچ نگران این نباشیم که مادر یا خواهرمان وارد اتاق شوند.
از راه دور ، اتوبوسش را می بیند که از راه می رسد.آیا باید می دوید تا به آن می رسید؟ بخش بزرگی از وجودش ، خود را برای این کار آماده می کرد.با این وجود ، به دادن یک علامت کوچک به راننده بسنده می کند.علامتی از روی بی تفاوتی نه برای صدا کردن او.وقتی که چشم ها سرشار از شگفتی رخوت و گوش ها پرند از لذت آرامش و لَختی ، دیگر نمی دویم. بانوی آبی پوش ، نوئل شاتله ،ترجمه ی نازک افشار،انتشارات چاو بعضی از کتاب ها "رمان ها" را می خوانیم و از نثرپخته و سخته ی نویسنده ی آن ، از شخصیت پردازی دقیق و حساب شده ی آن ،از توصیفات بعضا با شکوهش لذت می بریم .ولی خبری از حرف ها و تفکرات و رویاهایمان در آن کتاب نیست.در اینجاست که آدم می ماند بگوید کتاب را دوست داشته است یا که خیر.یکی از دلایل اصلی کتاب خواندن غرق شدن در رویا های دلپذیریست که دوست می داریم و در واقعیت دور از دسترس ما هستند.ووقتی نویسنده را هم فکر و هم درد خود می یابیم لذتی دو چندان نصیبمان می شود.این کتاب این بانوی فرانسوی از آن دست کتابهایست که به روی مسائل و دردهای فرا زمانی و فرا جنسیتی تمرکز کرده است.هرچند شخصیت اول آن " سولانژ" یک زن میانسالیست که در جستجوی طریقه ی تازه ایی برای زندگیست. اما دغدغه هایش چیزی فراتر از دغدغه های شخصی است.ومی تواند نمادی از آدم هایی که دچار تکرار و یکنواختی زندگی شده اند، باشد.همه ی ما در پی احساس رضایت از زندگی هستیم نوعی احساس خوشایند که از وجود خودمان راضی و خشنود باشیم ."سولانژ" در این کتاب تنها راه رسیدن به این احساس را پرداختن به علایق شخصی می داند. در روزگار ناامیدی خواندن چنین کتابی که از سطر سطر آن امید می بارد(البته به نوع نگاه آدمها بستگی دارد) معجزه ایی باور نکردنیست.نوئل شاتله در این کتاب نقش خود انسان را در ساختن دنیایش بسیار پر رنگ نشان می دهد. او قالبی شکل گرفته برای خودش نمی پذیرد و خودش می خواهد جهانی تازه برای زندگی بسازد .در این مضمون است که به مکتب "اصالت وجود "نزدیک می شود.به هر حال کتاب کوتاه و دلنشینیست و خاطره ی خواندنش ماندگار.
پيراهن فاصله را از تنم بكن همه ي دكمه هاي روزها ورازها را باز كن ببين! سينه ام سرخ سرخ است داغي به جا مانده از هرم آتشين قدم هايت وقتي كه مي رفتي. یقین بدان که کسی جز من اینگونه نمی خواهد ت یقین بدان که من هم چیزی جز دوستی جز حرف جز شعر از تمام لحظه هایت نمی خواهم. تا هنوز تا هنوز جانی در تن داریم بخواه وبیا تا غباری از فاصله کسره ی دوستی بین ما را نپوشاند. دوستِ من
آدم هایی هستند که خود را محکوم به تیرگی زندگی خیلی متوسطی می کنند شاید برای اینکه دردی داشته اند یا از سر بد شانسی ، اما کسانی هستند که این محکومیت را می پذیرند شاید برای اینکه از آنچه فکر می کردند خوش شانس تر بوده اند. "ابر آلودگی ، ایتالو کالوینو،ترجمه آرزو اقتداری ،کتاب خورشید" برای من تشخیص اینکه تو جز کدام گروه از محکومین قرار می گیری کار ساده ایست.تو بد شانس بوده ای که دوستی در خور در" مسیر سبز" زندگی ات قرار نگرفته تا از تیرگی نجاتت بدهد.و دردی دوسویه هم داشتی هم از این موضوع که گفتم هم ا زنقطه ی آبیه عشقی که در سینه داشتی. حال اینکه من این محکومیت را پذیرفته ام از چه روست؟؟تو می دانی؟؟شاید...
|
من همه جسمم.
و تنها زمين،
-مادر ديرينه ام-
مرا پذيرا خواهد بود،
در آغوش گور خويش.
با پستانك كفر به دهان مي مويم براي ابد،
با هزار چرا ،
با هزار چراغ خاموش.
من تنها خود را مي جويم،
در بود و نبود خود يكسان مي نگرم.
زمين مي داند،
و خوب مي داند با من چسان رفتار كند.
(تهي)