مي خندم يا مي گريم
چشمان از حدقه در آمده ای
کاسهی خالی چشمانت را مینگرند
چه سرنوشت غمانگیزی!
□
دهانت باز که شد
دیوار فرو ریخت
و خاک را مزه مزه کردی.
حالا از پس سالها
میان سکههای تقلبی تاریخ
زمان گم شدهات را میجویی.
روزهایی هست (وای چه کلیشهی ناگزیر و زیبایی) که هیچ حس و حال بیرون رفتن از خانه را نداری و دوست داری که خودت را در اتاقت زندانی کنی. روزهایی که نمیدانی از دنیا چه میخواهی. گاهی میان کتابهایت میچرخی و تاریخی که در صفحه اول کتابها نوشتهای مرور میکنی و سطرهایی از کتاب را که دوست داشتهای دوباره خوانی میکنی. حسی از رخوت در تنت جا خوش کرده که هیچ قصد رها کردنت را ندارد. به زحمت خودت را به آینه میرسانی؛ آینهای که برادرت طرحی از داریوش خواننده را در دل آن جاساز کرده و با خطی زشت گوشهی آن نوشته:
LIFE is A GAME
میدانی چرا هنوز این آینه را در اتاقت نگه داشته ای؟! خودت را که با آن موهای ژولیده و صورت اصلاح نشده میبینی حالت بدتر میشود. روزهایی هست که که فقط دوست داری فیلمهایی را که دیدهای دوباره و چند باره ببینی. البته این ادعا را هم نکنی که هر بار که میبینی چیزهایی تازه را کشف میکنی.
دلت موسیقی میخواهد، دلت نامجو میخواهد و به این فکر میکنی که چقدر این نامجوی"شهر خاموش" و آلبوم "الکی" را دوست داری (البته به غیر از خود آهنگ الکی).
روزهایی هست که دلت از این اتاق نمور به هم میخورد و باز قصد بیرون رفتن نداری. و به این فکر میکنی که شاید جایی برای رفتن نداری که چسبیدهای به این اتاق و وسایل تکراری و کتابها و ...

بهتر است آدم لذت ببرد تا این که از چیزی سر در بیاورد. با دانستن، خودمان را برای همیشه زنجیر میکنیم به چیزهایی غریب و مرگمان را جلو میاندازیم. اگر آدم عمرش صدهزار سال باشد، ولی بداند چه روز و چه ساعتی میمیرد، باز از عمر صدهزار سالهاش به اندازه یک عمر ده ساله که نداند کی می میرد لذت نمیبرد. میبینی حماقت، نادانی و کلی از چیزهایی که اسمشان بد در رفته، همه جزء حسنهای آدم هستند.
رام کننده، محمدرضا کاتب، نشر چشمه، صص18-17
اسفند
ما را به سر سطر میرساند،
به زمانی که اتوبوسی متروک
- در جادههای هراس -
ما را به هم پیوند میداد
***
زمان
در سرم چرخ میخورد،
چرخ میخورم،
چرخ میزنم،
و گیج میشوم
از عطر بودنت!
با لهجهی شیرین نداشتهام
به سرزمینی بینام که تنها ساکنش هستم
میخوانمت!
در روزهایی که تاریخ به خاطر ندارد
به خانهای که در سراب ساختهام
میخوانمت!
با درختهای کهن هنوز کاغذ نشده
برای تقویم همیشهی نیامده
میخوانمت!
میخواهمت!
23/9/90
آنچه هنوز تلخترین پوزخند مرا بر میانگیزد «چیزی شدن» از دیدگاه آنهاست - آنها که میخواهند ما را در قالبهای فلزی خود جای بدهند. آنها با اعداد کوچک به ما حمله میکنند. آنها با صفر مطلقشان به جنگ با عمیقترین و جاذبترین رویاها میآیند - .
بار دیگر شهری که دوست میداشتم، نادر ابراهیمی، نشر روزبهان، چاپ 1376
به لمس فنجاني چاي داغ
در جادهاي برفي
آن سوي گدوك ميماند
وقتي دستم
روي صورتت ميلغزد.
| Design By : Pichak |


