تبليغاتX
مي خندم يا مي گريم

مي خندم يا مي گريم

روز+ شب=زندگی!

 

از راه دور ، اتوبوسش را می بیند که از راه می رسد.آیا باید می دوید تا به آن می رسید؟ بخش بزرگی از وجودش  ، خود را برای این کار آماده می کرد.با این وجود ، به دادن یک علامت کوچک به راننده بسنده می کند.علامتی از روی بی تفاوتی نه برای صدا کردن او.وقتی که چشم ها سرشار از شگفتی رخوت و گوش ها پرند از لذت آرامش و لَختی  ، دیگر نمی دویم.

بانوی آبی پوش ، نوئل شاتله ،ترجمه ی نازک افشار،انتشارات چاو

 

 

بعضی از کتاب ها "رمان ها" را می خوانیم و از نثرپخته و سخته ی نویسنده ی آن ، از شخصیت پردازی دقیق و حساب شده ی آن ،از توصیفات بعضا با شکوهش لذت می بریم .ولی خبری از حرف ها  و تفکرات و رویاهایمان در آن کتاب نیست.در اینجاست که آدم می ماند بگوید کتاب را دوست داشته است یا که خیر.یکی از دلایل اصلی کتاب خواندن غرق شدن در رویا های دلپذیریست که دوست می داریم و در واقعیت دور از دسترس ما هستند.ووقتی نویسنده را هم فکر و هم درد خود می یابیم لذتی دو چندان نصیبمان می شود.این کتاب این بانوی فرانسوی از آن دست کتابهایست که به روی مسائل و دردهای فرا زمانی و فرا جنسیتی تمرکز کرده است.هرچند شخصیت اول آن " سولانژ" یک زن میانسالیست که در جستجوی طریقه ی تازه ایی برای زندگیست. اما دغدغه هایش  چیزی فراتر از دغدغه های شخصی است.ومی تواند نمادی از آدم هایی که  دچار تکرار و یکنواختی  زندگی شده اند، باشد.همه ی ما در پی احساس رضایت از زندگی هستیم نوعی احساس خوشایند که از وجود خودمان راضی و خشنود باشیم ."سولانژ" در این کتاب تنها راه رسیدن به این احساس را پرداختن به علایق شخصی می داند.

در روزگار ناامیدی خواندن چنین کتابی که از سطر سطر آن امید می بارد(البته به نوع نگاه آدمها بستگی دارد) معجزه ایی باور نکردنیست.نوئل شاتله در این کتاب نقش خود انسان را در ساختن دنیایش بسیار پر رنگ نشان می دهد. او قالبی شکل گرفته برای خودش نمی پذیرد و خودش می خواهد جهانی تازه برای زندگی بسازد .در این مضمون است که به  مکتب "اصالت وجود "نزدیک می شود.به هر حال کتاب کوتاه  و دلنشینیست و خاطره ی خواندنش ماندگار.

 

 

+ نوشته شده در شنبه 1388/08/16ساعت 3:6 بعد از ظهر توسط امید |

 

پيراهن فاصله را از تنم بكن

همه ي دكمه هاي

روزها ورازها را

باز كن

ببين!

سينه ام سرخ سرخ است

داغي به جا مانده

از هرم آتشين قدم هايت

وقتي كه مي رفتي.

یقین بدان

که کسی جز من

اینگونه نمی خواهد ت

یقین بدان

که من هم

چیزی جز دوستی

جز حرف

جز شعر

از تمام لحظه هایت نمی خواهم.

تا هنوز

تا هنوز

جانی در تن داریم

بخواه وبیا

تا غباری از فاصله

کسره ی دوستی بین ما را نپوشاند.

 دوستِ من

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در دوشنبه 1388/08/11ساعت 8:23 بعد از ظهر توسط امید |

 

آدم هایی هستند که خود را محکوم به تیرگی زندگی خیلی متوسطی می کنند شاید برای اینکه دردی داشته اند یا از سر بد شانسی ، اما کسانی هستند که این محکومیت را می پذیرند شاید برای اینکه از آنچه فکر می کردند خوش شانس تر بوده اند.

 

"ابر آلودگی ، ایتالو کالوینو،ترجمه آرزو اقتداری ،کتاب خورشید"

 

برای من تشخیص اینکه تو جز کدام  گروه از محکومین قرار می گیری کار ساده ایست.تو بد شانس بوده ای که دوستی در خور در" مسیر سبز" زندگی ات قرار نگرفته تا از تیرگی نجاتت بدهد.و دردی دوسویه هم داشتی هم از این موضوع که گفتم هم ا زنقطه ی آبیه عشقی که در سینه داشتی. حال اینکه من این محکومیت را پذیرفته ام از چه روست؟؟تو می دانی؟؟شاید...

 

 

+ نوشته شده در چهارشنبه 1388/08/06ساعت 2:25 بعد از ظهر توسط امید |

 

مانده در دلم

حسرت پرواز

در بلنداي بي حفاظ پنجره

تا عمق منظره

قدمي باقيست.

زبان از واژه ها خالي شده و

دل ها از نوا

تا پژواك سكوت

پنجره اي باز باقي مانده و

اميد

چيزي نيست

جز همين حسرت پرواز

بالهايت را كه به من بدهي

پرواز مي كنم

واز تودور و به تو نزديك مي شوم

دور

نزديك

دور

نزديك 

مي شوم

پرواز مي كنم

به دنياي هفت سالگيت

وچون خاطره ي خوش آن روزهايت

در دلت

سبز مي شوم.

 

 

پ.ن:ویرایش نشده بر من ببخشایید.شاید تغییر کند.

 

+ نوشته شده در شنبه 1388/08/02ساعت 10:46 قبل از ظهر توسط امید |

 

اما مي داني كه نبايد تحت تاثير قرار بگيري و مي داني كه به وسعت هكتارها و هكتارها ‏‏كتاب هايي هستند كه مي تواني از خير خواندنشان بگذري.كتاب هايي كه براي كار هاي ديگري ساخته شده اند تا خوانده شدن.كتاب هايي كه بي نياز به باز كردنشان آنها را خوانده اي چون آنها از كتاب هايي هستند كه پيش از نوشتن خوانده شده اند...

به اولين قفسه ديواري مي رسي .واين هم لشگر پياده نظام كتاب هايي كه اگر عمر هاي فراوان ديگري مي داشتي با كمال ميل آنها را مي خواندي.اما متاسفانه ايامي كه باقي مانده  همين است كه هست.قشون را مي شكافي و به سرعت از ميان آنها مي گذري .قشون كتاب هايي كه دلت مي خواهد بخواني اما بايد پيش از آنها كتاب هاي ديگري را بخواني. يا كتاب هاي گراني كه وقتي دست دوم شد آنها را به نصف قيمت مي خري. يا كتاب هايي كه بعد ها به شكل جيبي منتشر مي شوند . يا كتاب هايي كه مي تواني از كسي قرض بگيري . يا كتاب هايي كه چون همه خوانده اند انگار تو هم خوانده اي...

 

اگر شبی از شب های زمستان مسافری .ایتالو کالوینو.ترجمه ی لیلی گلستان .نشر آگه

 

+ نوشته شده در جمعه 1388/07/24ساعت 6:21 بعد از ظهر توسط امید |

 

حاشا

كه حاشيه نخواندمت من هرگز

وتو

-چه بي سبب

پاي مرا

آن هم بدان درازي

بدان شعر كشاندي

حال آنكه

گليم من هميشه كوتاه بوده است.

 

دوست هميشگي ردي از خود نشان داد آن هم با اين شعر يا جوابيه ويا به قول دوست عزيزتر از جان "لحظه نامه" كه به نظر عنوان درست و در خوري براي اينگونه سروده ها مي باشد.همين را هم بر چشمانم مي نهم و همين يك نشانه هم از دوست هميشگي برايم كافيست.اين لحظه نامه در پاسخ به شعر"وقتي مخاطب گم مي شود " گفته شده است  و براي درك بهترش  خواندن آن پست ضروريست.ببخشید این همه شخصی شد.

 

+ نوشته شده در دوشنبه 1388/07/20ساعت 10:50 قبل از ظهر توسط امید |

 

اين راهي كه توش قرار داري خودت اين راهو انتخاب كردي

در همچين شبي من اين راهو انتخاب كردم

يه مرد هميشه خودش سرنوشت خودشو رقم مي زنه

اينطور نيست؟؟

ولي هيچ چيز زندگيه يه مردو از اين سخت تر نمي كنه.

 

 

"اولين برف ، مارك فرگوس"

 

+ نوشته شده در جمعه 1388/07/17ساعت 5:8 بعد از ظهر توسط امید |

من همه جسمم.

و تنها زمين،

-مادر ديرينه ام-

مرا پذيرا خواهد بود،

در آغوش گور خويش.

با پستانك كفر به دهان مي مويم براي ابد،

با هزار چرا ،

با هزار چراغ خاموش.

من تنها خود را مي جويم،

در بود و نبود خود يكسان مي نگرم.

زمين مي داند،

و خوب مي داند با من چسان رفتار كند.

(تهي)

Home
Email
Night Skin