پرسه

 

وارد اتوبوس که شد، کلاه پشمیش را از سرش برداشت و درست روبروی من نشست. سبیل­های از بنا گوش در رفته­اش او را شبیه ناصر الدین شاه کرده بود؛ ولی لباس چرک گرفته و رنگ و رو رفته­اش که نفهمیدم لباس فرم کجا بود داد می­زد که با خاندان قجری بیگانه است. از طرف دیگه یک چشم بودنش من و یاد دزدان دریایی و لانگ جان سیلور انداخت. دستاش روی سر طاسش چرخ می­زد و در همین حال دزدکی من و دید می­زد تا بهش خیره می­شدم نگاهشو می­قاپید و پرت می­کرد تو خیابون و لابه لای ماشینای دیگه. داره به چی فکر می کنه؟ اون با دیدن من یاد کسی افتاده؟ از کی دنیا رو یک چشمی نگاه می­کنه؟ چشم چپمو بستم؛ منظره­ی سمت چپم محو شد؛ مجبورم کل سرمو بچرخونم تا بتونم خوب همه چیزو ببینم. همه­ی زیبایی­ها نصف شد؛ یعنی همه­ی زشتی­ها هم نصف می­شه؟ حالا دست­هاش روی زانوهاشه وبه کف اتوبوس نگاه می­کنه.

 

 

 

کلاسیک ها

 

«پیشوند تکرار در برابر فعل "خواندن" می­تواند ریای کوچک کسانی باشد که از اعتراف به نخواندن کتابی مشهور از شرم سرخ می­شوند، برای آسودگی خیال آنها، کافی است یاد آور شویم هر قدر مطالعلات آموزشی فردی بسیط باشد، باز هم شمار قابل توجهی اثر بنیادین ناخوانده می­ماند.» (ص ۲۱)

«اثر کلاسیک الزاماً چیز تازه­ای به ما نمی­آموزد، گاهی در آن چیزی را می­یابیم که از قبل می­دانستیم (یا گمان می­کردیم می­دانیم)، بی آنکه بدانیم همین کتاب برای نخستین بار آن را بیان کرده (یا به طور خاص به آن توجه کرده است) این غافلگیری نیز سرشار از رضایت است؛ همان رضایتی که در کشف یک مبدأ و یک وابستگی است. (ص۲۴)

 

چرا باید کلاسیک­ها را خواند، ایتالو کالوینو، ترجمه­ی آزیتا همپارتیان، نشر کاروان

 

خواب یا بیدار؟

 

به خوابی عمیق فرو می روم

این بار که  این  تاریکی ها

به روشنی بدل شد

آسانسور خواب هایم

به روی نرمینه ی آغوشت باز می شود

این رویا واقعیت دارد؟!

از خواب می پرم

به روی صندلی خیال می چرخم

خالیست

صدایی می خواندم

به سوی صدا بر می گردم

خودم را می بینم که گوشه ای خوابیده ام

بالای سرم نشسته ای و نگاهم می کنی

به موهایم که دست می کشی

از خواب می پرم

به روی صندلی خیال می چرخم

این رویا واقعیت دارد؟

 

 

 پ.ن۱: هنگام دیدن فیلم آخر کریستوفر نولان آمد و ثبت شد.

پ.ن۲: دعوت به خواندن کالیگولا در بعدازتو ای هفت سالگی

 

دست های خالی!

 

 

کلمه در شب جا ماند

و با طلوع صبح

دست های شاعر تهی بود