پرسه
وارد اتوبوس که شد، کلاه پشمیش را از سرش برداشت و درست روبروی من نشست. سبیلهای از بنا گوش در رفتهاش او را شبیه ناصر الدین شاه کرده بود؛ ولی لباس چرک گرفته و رنگ و رو رفتهاش که نفهمیدم لباس فرم کجا بود داد میزد که با خاندان قجری بیگانه است. از طرف دیگه یک چشم بودنش من و یاد دزدان دریایی و لانگ جان سیلور انداخت. دستاش روی سر طاسش چرخ میزد و در همین حال دزدکی من و دید میزد تا بهش خیره میشدم نگاهشو میقاپید و پرت میکرد تو خیابون و لابه لای ماشینای دیگه. داره به چی فکر می کنه؟ اون با دیدن من یاد کسی افتاده؟ از کی دنیا رو یک چشمی نگاه میکنه؟ چشم چپمو بستم؛ منظرهی سمت چپم محو شد؛ مجبورم کل سرمو بچرخونم تا بتونم خوب همه چیزو ببینم. همهی زیباییها نصف شد؛ یعنی همهی زشتیها هم نصف میشه؟ حالا دستهاش روی زانوهاشه وبه کف اتوبوس نگاه میکنه.