ادگار گفت:"وقتي لب فرو مي بنديم وسخن نمي گوييم، غير قابل تحمل مي شويم وآنگاه كه زبان مي گشاييم،از خود دلقكي مي سازيم."
سرزمين گوجه هاي سبز، هرتامولر،ترجمه غلامحسين ميرزا صالح، نشر مازيار
مي نويسم وپاك مي كنم گاهي هم مي نويسم و خط مي زنم حس مي كنم بايد با كمترين كلمات معنا را رساند بايد از لفظ پردازي پرهيز كرد به شدت هرچه تمامتر.
چندي پيش كتاب "روشنفكران رذل ومفتش يزرگ " از داريوش مهرحويي را خواندم كه در وافع موضوع پايان نامه ي ايشان براي ليسانس فلسفه بوده است. در فصل سوم از اين كتاب با واژه و مقهوم "توتاليتر" آشنا شدم.اينكه براي نخستين بار بود يا نه خوب به خاطر ندارم. همان زمان مطلب مقايسه ايي را ميان اين نوع از حكومت و برخي تشابهات آن با اوضاع واحوال جامعه ي خودمان نوشتم كه البته به دلايلي دراينجا قرار ندادم.
گذشت و گذشت تا اينكه كتاب " سرزمين گوجه هاي سبز" از هرتا مولر را خواندم.ابن مدت نتوانسته بودم رماني بخوانم ولي با چيزهايي كه از اين رمان شنيده بودم بايد مي خواندمش.
داستان اميدو آرزوهايي كه خود هم نمي دانيم چطور از كف مي روند شايد به خاطر اينكه با شناخت كاملي همراه نبوده است.
چيزي را، موقعيتي را پس مي زنيم بدون اينكه حتا تصوير ايده آل را براي خودمان لااقل مجسم كرده باشيم. اگر ندانيم كه چه مي خواهيم جز شكست چيزي نصيبمان نخواهد شد شكست بر روي شكست .
همه ي مفاهيمي را كه در مورد "حكومت هاي توتاليتر" خوانده بودم وگاهي برايم دور از ذهن تصور مي شد در كتاب مولر دیدم و همراه با آن داتشجوها زجر كشيدم و تلخي ديدم و...شايد چونان...
بعضي از كتاب ها را بايد با هم خواند مثل اين دوكتاب.
