حالا حکایت ماست...


سَدّ ِ یأجوج ِ تاتار گشاده‌گشت، و اسکندر نی. درِ خیبرِ کفار بسته شد، و حیدر نی. روباه بیشه­ی شیر گرفت، و شیرِ عَرین نی. دیو بر تخت سلیمان نشست، و انگشترین نی.

نفثه‌المصدور، شهاب‌الدین محمد خرندزی زیدری نسوی، چ دوم 1385

 

پ. ن: کاش کسی به این برادران نیروی انتظامی می‌گفت؛ لازم نیست این همه هزینه‌کنند و آبروی خودشان را ببرند. نمی­دانم دقیقاً چند سال، ولی حدوداً سی - چهل سالی می­شود که هرچه فیلم دزد و پلیسی می­بینیم؛ آقایان و گاهی هم خانم­های پلیس از گوشی­های ویژه­ای جهت ارتباط با هم استفاده می­کنند. دیگر دوران استفاده از این بیسیم­های سه متری! که تا هفده کیلومتر! آن طرف تر هم سر و صدایش به گوش می­رسد؛ گذشته‌است. این گوشی­ها هم سرعت عملیات را بالا می­برد و هم از لو رفتن احتمالی عملیات جلوگیری می­کند. این شب­ها شبکه­ی یک سریال دیوار را به کارگردانی سیروس مقدم پخش می­کند. کاش این دوستان به جای این دوربین روی دست روی اعصاب و جابه‌جایی­های "بی‌خود و بی‌جهت" آن، پیش از ساخت سریالشان کمی فیلم پلیسی می­دیدند؛ تا این همه شجاعت و هوشمندی مأموران نیروی انتظامی را زیر سوال نبرند.



سمفونی زاینده رود خاموش


هنگامی که با برخی متون کهن ادبیات خودمان مواجه می‌شویم؛ درمی‌یابیم که چیز چندان زیادی از نویسنده و شاعر آن متن نمی‌دانیم. فقط مقداری داستان افسانه‌گون از آن متن و صاحب آن متن به ما رسیده که معمولا از همان در مقدمه‌ کتاب مورد نظر استفاده می‌کنیم، البته گاهی هم این حکایت‌های افسانه‌ای با گذشت زمان رنگ قطعیت به خود می‌گیرد و یکی از ارکان قضاوت ما در مورد آن اثر و البته صاحبش می‌شود. در طول تاریخ ادبیات‌مان یاد نگرفته‌ایم با اثر فارغ از نویسنده‌ آن برخورد کنیم و همین موضوع هم شاید باعث پیدایش افسانه‌هایی در مورد ادبای ما شده باشد. به هر حال جایی که اطلاعات تاریخی از صاحب اثر نداریم، به خود متن می‌پردازیم و سعی می‌کنیم مثلا از درون گلستان سعدی بفهمیم سعدی کی به دنیا آمده و چگونه کودکی را سپری کرده و بر چه مذهب بوده و کی همسر انتخاب کرده و به کجاها سفر کرده و بسیاری دیگر از خصوصیات زندگی شخصی سعدی. حال اینکه این اطلاعات مکشوف تا چه میزان سندیت دارد؛ نمی‌دانم، ولی این کاری معمول در حوزه ادب‌پژوهی است.

ادامه نوشته

در فواید نادانی

 

بهتر است آدم لذت ببرد تا این که از چیزی سر در بیاورد. با دانستن، خودمان را برای همیشه زنجیر می­کنیم به چیزهایی غریب و مرگمان را جلو می­اندازیم. اگر آدم عمرش صدهزار سال باشد، ولی بداند چه روز و چه ساعتی می­میرد، باز از عمر صدهزار ساله­اش به اندازه یک عمر ده ساله که نداند کی می میرد لذت نمی­برد. می­بینی حماقت، نادانی و کلی از چیزهایی که اسمشان بد در رفته، همه جزء حسن‎های آدم هستند.

رام کننده، محمدرضا کاتب، نشر چشمه، صص18-17

 

 

 

باز هم وجودگرایی این بار در متنی دیگر

 

   آنچه هنوز تلخ­ترین پوزخند مرا بر می­انگیزد «چیزی شدن» از دیدگاه آنهاست - آنها که می­خواهند ما را در قالب­های فلزی خود جای بدهند. آنها با اعداد کوچک به ما حمله می­کنند. آنها با صفر مطلقشان به جنگ با عمیق­ترین و جاذب­ترین رویاها می­آیند - .

 

   بار دیگر شهری که دوست می­داشتم، نادر ابراهیمی، نشر روزبهان، چاپ 1376

 

 

برای روز آلزایمر

 

«اينجاست. اين تكه از مغز، ديرتر از تمام سلول­ها مي­ميرد. اينجا هم لايه­هاي فراموشي است. صداهايي كه ما مي­شنويم به اينجا كه مي­رسد جذب اين توده­ي ليز مي­شود و ما آن را فراموش مي­كنيم، در حالي كه هميشه توي كله­ي ماست. اينجا پر از اعتقادات فراموش شده است، جاي دفن شدن اسم كساني كه دوستشان داشته­ايم، بي آنكه بتوانيم به ياد بياوريم كه آنها چه كساني بوده­اند. هزاران سلول اينجاست كه كارشان فقط خاكسپاري ست، خاكسپاري روياهاي ما».

 

يوزپلنگاني كه با من دويده­اند، بيژن نجدي، نشر مركز

 

 

 

جايگاه مخاطب در يك اثر هنري كجاست؟ واقعاً وقتي ما مي­نويسيم (يا هر اثر هنري ديگري توليد مي­كنيم) به مخاطب فكر نمي­كنيم؟ براي خودمان و از احساسات دروني خودمان مي­نويسيم و بعد كه فكر چاپ (يا پخش اثر به هر طريقي) به ذهنمان مي­رسد؛ گوشه چشمي هم به مخاطب مي­اندازيم؟ اين كه كسي(غير از خودمان به عنوان مخاطب) معناي اثر ما را بفهمد لازم نيست؟ و موضوع ديگر اينكه هنرمند بايد هرچه در درونش دارد را نمايان كند؟

پيش تر خيلي به اين موضوع فكر كرده بودم تا همين چند روز پيش كه اين بحث جايي مطرح شد و بهانه­اي شد براي نوشتن اين پست. پاسخ دادن به اين سؤال­ها قطعي نيست و تازه من هم به نتيجه­اي مشخص نرسيده­ام. از نظر من اثر هنري­اي كه در معرض ديد قرار مي­گيريد، نمي­تواند بدون توجه به مخاطب توليد شده باشد. چرا كه اين اثر نياز دارد كه ديده شود و از آن هم مهم تر اينكه فهميده شود. پس هنگامي كه هنرمند دست به توليد مي­زند، عاملي ناخودآگاه او را به سمت و سويي مي­برد كه مخاطب را ناظر اثر خود مي­پندارد. بنابر اين به اثر خود نظم و قالب مي­دهد و حتا ممكن است براي مخاطب نشانه­هايي (در اثر) باقي بگذارد؛ نشانه­هايي كه به مخاطب كمك مي­كند، معناي نهفته در يك اثر را بهتر و روشن­تر در يابد. با اين كار به حتم تعداد كساني كه حرف هنرمند را فهميده­اند، بيشتر خواهد شد و همچنين از گلايه­هايي كه به طور معمول از نبود«فهم درست» مطرح است، كاسته خواهد شد. حال اگر اين مخاطب عام را هم در نظر نگيريم، هنرمند مخاطب خاص هم دارد كه در آن صورت هم انتظار«فهميده شدن» وجود دارد. پس باز نشانه­هايي براي اين مخاطب خاص هم در اثريافت مي­شود كه خود نشانه­ي توجه به مخاطب در خلق هنري است.

اگر هنرمند فقط به درونيات خود اكتفا كند و خود را از فهم ديگران بي نياز بداند بيش از گذشته گوشه گير و تنها خواهد شد و همان اتفاقي مي­افتد كه جامعه­ي فعلي ما با آن روبروست و آن هم كمبود مخاطب علاقه مند و جدي و پيگير است.(البته اينكه مخاطب خود را در آثار هنري نمي­يابد يكي از اين دلايل كمبود علاقه مند است).   

 

آه آینده

 

 

اينك من، اي آينده، سوار بر اسب تو! چه پرچم­هاي جديدي را بر فراز برج­هاي شهرهايي هنوز ساخته نشده برايم به اهتزاز در مي­آوري؟ چه سيلاب­هاي ويران كننده­اي قصرها و باغ­هايي را كه دوست مي­داشتم از جا خواهد كند؟ چه دوران طلايي پيش بيني نشده­اي را در آستين داري، تو اي آينده­ي سركش، تو اي پديد آورنده­ي گنج­هايي چنين گران تمام شده، اي قلمرويي كه بايد تسخيرت كرد، اي آينده...

«ص ۱۷۵»

شواليه­ي ناموجود، ايتالو كالوينو، ترجمه­ي پرويز شهدي، نشر چشمه

 

 

 

گفتگو با کافکا

 

«من به چپ و راست سر مي­كشيدم تا بتوانم عنوان پشت كتاب­ها را بخوانم. اين كار باعث تفنن كافكا شد. خنديد و گفت: " پس شما هم جنون كتاب خواندن داريد و سرتان از پر خواني مرتب مي­جنبد."

بله، همينطور است. من فكر مي­كنم بدون كتاب نتوانم زندگي كنم. كتاب، جهان من است.

دكتر كافكا ابروها را در هم كشيد.

" اشتباه مي­كنيد. كتاب نمي­تواند جاي جهان را بگيرد. محال است. هر چيزي در زندگي معنا و مقصودي دارد كه هيچ چيز ديگري نمي­تواند يكسره جانشين آن شود. مثلا بر تجربه­ات نمي­تواني با واسطه­ي شخصي ديگر تسلط پيدا كني. اين، در مورد كتاب هم صادق است. مردم سعي مي­كنند زندگي را در كتاب محبوس كنند همانطور كه پرنده­هاي خوش خوان را به قفس مي­اندازند. ولي فايده­اي ندارد."

گفتگو با كافكا، گوستاو يانوش، ترجمه­ي فرامرز بهزاد، انتشارات خوارزمي

 

پ.ن: اين در حالي است كه خيلي­ها در نوشته­هاي كافكا غرق شده­اند و هيچ گاه نتوانسته­اند به زندگي باز گردند. ولي خود او اعتقاد ديگري دارد. اين كتاب بسيار خوب براي من حكمي شبيه تذكرة الاولياء عطار را دارد. هيچ نياز نيست كه كتاب را از اول شروع كني و مثل يك كتاب داستاني به آخر برساني؛ كتاب پر از جمله­هاي درخشان است كه اگر بخواهي طبق عادت زير آنها خط بكشي؛ بخش زيادي از كتاب را بايد علامت بزني.

 

غبار

 

امير؟

يا فقير؟

هزار سال از اين پيش،

يا كما بيش،

چه بودم؟

گداي راهنشيني در خيل گدايان؟

يا خان پرنيان دستاري نگرنده بديشان؟

 

چه فرقي مي­كند؟

مگربرگزيده­ ترين گل سرخ،

و طعم انجير­هاي اصفهان،

و زيباترين ترانه­ي خيام  و حافظ،

و يا لاجورد آسمان،

پيش هر دو يكسان نبود؟

 

هنگامي كه دست نسيم،

غبار بي­مقداري،

بر فراز راهي،

به پرواز در مي­آورد،

چه كسي گمان مي­برد،

كه شهزاده­اي از روزگاران گذشته مي­گذرد؟

 

تريستان كلنسور، شعر فرانسه در سده بيستم، ترجمه­ي محمد تقي غياثي، انتشارات ناهيد، ص۲۶۴

 

باز هم مضمون مشترك. زياد چيز عجيبي نيست؛ وقتي در موضوعي غرق باشي ديگر فاصله گرفتن و به موضوعات ديگر پرداختن كار آساني نيست. در بزرگترين كتاب فروشي دنيا هم باشي و مقابلت سيل كتاب­هاي نخوانده هم باشد باز كتابي را انتخاب مي­كني كه به نوعي با موضوعي كه در آن غرقي ربط و پيوندي داشته باشد. حتي فيلم هم كه مي­خواهي ببيني اوضاع همين گونه خواهد بود.  نكته­ي جالب اين است كه، گاهي هم اين انتخاب­ها ناخود آگاه انجام مي­شود. كافيست بندي از كتاب را جايي خوانده باشي و يا ثانيه­ايي از فيلم را جايي ديده باشي و يا حتي از كسي شنيده باشي. اين حالت شايد فقط يك نكته­ي مثبت داشته باشد آن هم اين است كه، ديگر نكته­ايي درباره­ي آن موضوع بي جواب نمي­ماند دست كم براي خودت.

 

 

فلسفه و ادبیات

 

«به طور كلي در قرن بيستم، بويژه در بعد از جنگ جهاني دوم، فلسفه­ي جدي و عميق و مهم، پذيرفته است كه فقط از طريق توضيح ادبيات و بحث ادبي مي­تواند به زندگي خود ادامه دهد. از تولد تراژدي «نيچه»، تا اعمال ادبيات «دريدا»، از مقالات «هايدگر» راجع به «نيچه»، «هولدرين» و «ريلكه» تا مقالات «دريدا» راجع به «هايدگر»، «مالارمه»، «بلانشو» تا آثار «ميشل فوكو» راجع به عصر «روشنگري» و تا «اديپ يهودي» «ليوتار»، بويژه فلسفه­ي «روايت» و «فرا روايت» او، فلسفه به خدمت نقد و انتقاد تئوري ادبي فرا خوانده شده است. ادبيات، هستي را بهتر از فلسفه­ي هستي مجرد توضيح مي­دهد. هستي شناسي ادبي بخش اساسي هستي شناسي است و هستي شناسي جز لاينفك ادبيات است. فلسفه، تنها در زير سايه­ي زبان ادبي و هستي شناسي ادبي به حيات خود ادامه مي­دهد».

چرا من ديگر شاعر نيمايي نيستم، رضا براهني، ص۱۲۴

پ.ن: البته بايد اشاره كرد كه خيلي پيش­تر از قرن بيستم، متفكران و فلاسفه­ي شرقي به اين موضوع نظر داشته­اند وادبيات را زمينه­ايي مناسب براي فلسفه ورزي يافته­اند. رباعيات خيام نيشابوري نمونه­ايي درخشان از اين گونه استفاده از زبان ادبي براي بيان انديشه­هاي ژرف فلسفي است. حال چرا دكتر براهني به اين موضوع اشاره نكرده­اند نمي دانم شايد فلسفه­ي غرب فقط مورد نظر ايشان بوده است. شايد هم چيز ديگري در سر داشته اند.

 

 

 

 

براي درك حقيقت من به خيال خودم بيشتر اعتماد مي­كنم تا به آنچه كه در واقع رخ مي­دهد. شما بهتر مي­دانيد كه رفتار و گفتار آدم­ها چيزي نيست جز پوششي براي پنهان كردن آنچه كه در خيالشان مي­گذرد.

همنوايي شبانه اركستر چوب ها، رضا قاسمي، انتشارات نيلوفر، ص ۶۵

 

 

 

آینه ها پیر نمی شوند

 

سين ششم سفره را آورد با دقت و ظرافت كنار پنجمين سين گذاشت، زير لب ترانه­اي سر خوشانه زمزمه مي­كرد. در اتاق باز بود و من از مجاورت باغچه و چيدن سنبل باز مي­گشتم، دمپايي را كنار كفشش از پا در آوردم و قدم به ايوان كوچك گذاشتم.

 روي ايوان، آينه پيري كه كنج ديوار بود، مرا نشان داد و او را هم، او با گيسواني سفيد و صورتي روشن و شمايلي شيرين. در يك لحظه، هر دو در آينه بوديم. تصويري قاب شده از او و نوه­اش. حالا در لحظه­اي كه اين سطور را مي­نويسم يكي مان هست و يكي مان نيست و ياد آنكه نيست، آنكه هست را انباشته است.

سال هاست براي ديدن او به جاي نگاه كردن به آلبوم خاطره انگيز فاميلي به اين آينه پير چشم مي­دوزم من و او همواره در اين آينه با هميم، اين آينه هم من است، هم اوست. همانند لحظه ديدار در آن ايوان كوچك، آن روز، ساعتي پيش از تحويل سال.

 

كورش اديم، همشهري داستان، اسفند ۸۹ و فروردين ۹۰

 

اسطوره در مقام...

 

آگاهي چيزي جز هستي آگاه نيست، و هستي انسان­ها نيز همان روند عملي زندگي آنهاست. سير متحول آگاهي انسان سبب شده است كه سلطه­ي نخستين ارواح جانوران بر ذهن او، بتدريج به تصور پديده­هايي نيمه انسان- نيمه حيوان بينجامد، و آنگاه پديد­هاي انساني، اما در تسلط نيروهاي معنوي مرموز، كم كم جاي آنها را در ذهن او بگيرد. در پي اين دگرگوني است كه به تدريج انسان حماسي، وسپس انسان تاريخي موجوديت خويش را باز مي­يابند، تا اينكه آدمي خود سرنوشت ساز گردد. انسان آگاه خود را به عمل در راه حل مشكلات وا مي­دارد، و دخالت او را در زندگي خويش روشن و مشخص مي­نمايد. بهره­ي نسبي از آگاهي، در هر مرحله از حيات، نحوه­ي رويارويي آدمي را با موانع و دشواريها معين مي­كند. و كشف تدريجي قوانين حيات، به تسلط روز افزون او بر واقعيت مي­انجامد.(۳۴)

تخيل آدمي، در پي جبران ضعف و كمبود و يا نقصهاي زندگي خويش، واقعيت تلخ را گاه در اساطير باژگونه مي­كند. بسياري از فضيلت­هايي كه به خدايان و قهرمانان منسوب مي­شود، يا ارزش­هايي كه از اسطوره طلب مي­شود، همان­هايي است كه انسان در زندگي واقعي با فقدان آنها روبروست.(۳۵)

 

اسطوره زال (تبلور تضاد و وحدت در حماسه ملي)، محمد مختاري، انتشارات توس.

 

 

 

مي­خواهم دم را غنيمت بشمارم و گذشته را از ياد ببرم... آدم­ها كه خدا مي­داند چرا چنين خمير مايه­اي دارند، بسيار كمتر رنج مي­بردند اگر اينقدر به خيال تن نمي­سپردند واز تلخي­هاي گذشته ياد نمي­كردند، و يا به جاي بي خيالي و پرداختن به اكنون، در حال و هواي خاطرات ناگوار گذشته غرق نمي­شدند.

رنج­هاي ورتر جوان، يوهان ولفگانگ فون گوته، ترجمه­ي محمود حدادي، نشر ماهي

 

 

 

کالیگولا

 

همه چيز از مرگ آغاز مي­شود. انسان در برخورد با اين موضوع  است كه خود را موجودي ضعيف در اين جهان بيكران مي­يابد. پذيرش اين موضوع كه هيچ كاري در مواجه با اين مقوله از او بر نمي­آيد چنان او را دچار تنش مي­كند كه زندگي ديگر برايش سرتاسر پوچ و بي معني مي­شود. در برخورد با اين موضوع است كه همانطور كه پيش­تر و در پست­هاي قبلي هم اشاره كردم نوعي واكنش از خود بيگانگي را در رفتار شخص مشاهده مي­كنيم؛ اگر به شخصيت كاليگولا دقيق شويم او را از خود بيگانه­اي ويرانگر مي­يابيم كه البته نمي­توان از چنين شخصيتي متنفر بود و تمام رفتارهاي او قابل درك و البته ترحم است.

كاليگولا، خواهرش دروسيلا را كه بر خلاق اصول اجتماعي و اخلاقي به نوعي معشوقه­اش هم بود از دست مي­دهد. اين نقطه­ي آغاز عصيان است. مانند همه­ي شخصيت­هاي اينگونه، مدتي كاليگولا ناپديد مي­شود. عامل رنجش كاليگولا در ابتدا همين مرگ كسي است كه دوست مي­داشته است؛ و به همين دليل هم گوشه­اي خلوت اختيار مي­كند و از آدمها دوري مي­جويد. ولي بعد از مدتي خود مرگ است كه ذهن كاليگولا را به خود مشغول مي­سازد. مرگي كه به نوعي سرنوشت تغيير ناپذير او هم خواهد بود. طوري كه وقتي بعد از برگشتن به قصر با هليكون روبرو مي­شود به او مي­گويد:«اين را هم مي­دانم كه تو چه فكري مي­كني: چه قيل و قالي براي مرگ يك زن! نه، موضوع اين نيست. البته قبول دارم، گمان مي­كنم به يادم مانده باشد كه چند روز پيش زني مرد كه من دوستش مي­داشتم. ولي عشق چيست؟ امر ناچيز. قسم مي­خورم كه اين مرگ براي من هيچ است...». (29-28)

اگر با تفكر كامو آشنا باشيم ادامه­ي مسير كاليگولا را نخوانده مي توانيم براي خودمان متصور باشيم. براي اين انسان­ها و تك تك رفتارهايشان طرحي از پيش در فلسفه­ي اصالت وجود مشخص شده است. هنوز هستند كساني كه اين نمايش نامه را نخوانده­اند و به همين دليل من چيز ي از ادامه­ي سرنوشت كاليگولا نمي­گويم.

پرده­­ي سوم، صحنه­ي ششم به نظر من اوج اين نمايش­نامه بود. «كرئا، آيا به عقيده­ي تو دو مرد كه روح و غرورشان برابر باشد مي­توانند دست كم يك بار در عمرشان از صميم دل با هم حرف بزنند، انگار در مقابل همديگر برهنه­اند و انگار از پيشداوري­ها و منافع شخصي و دروغ هايي كه مايه­ي زندگي آنهاست پاك شده اند؟».(105)

در اين بخش حرف­هاي كرئا و كاليگولا جدلي است، بين كساني كه پوچي زندگي را باور دارند و با اين حال مي­خواهند با اندكي چشم پوشي و فراموشي زندگي كنند و خوشبختي را هرچند كوچك و ناچيز باشد لمس كنند، كرئا داراي چنين تفكري است.« ...من ميل دارم كه زندگي كنم و خوشبخت باشم. مي­دانم كه اگر پوچي و بي معنايي را تا آخرين درجه­ي منطقي­اش پيش ببريم نه مي­توانيم خوشبخت بشويم و نه زندگي بكنيم».(107) ولي از طرف ديگر كساني چون كاليگولا مات پوچي زندگي مي­شوند و زندگي چنان برايشان سوال برانگيز و بي منطق مي­نمايد كه به خوشبختي­هاي كوچك و ساده دلخوش نمي­شوند و غير ممكني را طلب مي­كنند و با جامه­ي رزم عليه هر اعتقادي عصيان مي­كنند. عصياني ويرانگر و خونين و البته با چهره ­اي كه معصوميت را فرياد مي­زند.

 کالیگولا.آلبر کامو.ترجمه ابوالحسن نجفی.کتاب زمان

 

 

مملکت مجسمه ها!

 

خواستم راه بیفتم، چشمم به مجسمه افتاد که من به پایه­اش تکیه داده بودم. مزخرف! این چیست که ساخته­اند ... که اینطور قوز کردده؟ بدبخت­ها! مجسمه ساخته­اند. برای مملکت مجسمه ها. مجسمه­ی مرده­ها برای مجسمه­های مرده. مجسمه هزار سال پیشی­ها برای مجسمه­های مرده­ی ده هزار ساله. می­زدید تمام می­کردید آسوده می­شدید! مرده­ها! مجسمه­ها! ده هزار ساله­ها! حالا می­زنند تمامتان می­کنند. آن ها هم ده هزار ساله هستند. زدن را از پدرشان، از هفت جد و بر جدشان، از هفتاد هزار جدشان به ارث برده اند. همه­اش شعر. همه­اش حرف. همه­اش یادگار درست یا نادرست ده هزار سال پیش، همه­اش قمه و کلاه خود بابای بابای بابای – هفتاد هزار بابای پیش تر از بابام. اما خودت – یا پدرت یا پدر پدرت؟ مرده. مجسمه. همه­اش شعر. شعر زیر مجسمه نوشته­اند! شعر از مجسمه برای مجسمه. زیر مجسمه. شعر مرده برای مرده­ها روی تابوت مرده. اوهو! همه­اش ادعا:« نمیرم از این پس که من زنده­ام ...» هوه!

 

آذر، ماه آخر پاییز، ابراهیم گلستان، بازتاب نگار

 

 

 

کلاسیک ها

 

«پیشوند تکرار در برابر فعل "خواندن" می­تواند ریای کوچک کسانی باشد که از اعتراف به نخواندن کتابی مشهور از شرم سرخ می­شوند، برای آسودگی خیال آنها، کافی است یاد آور شویم هر قدر مطالعلات آموزشی فردی بسیط باشد، باز هم شمار قابل توجهی اثر بنیادین ناخوانده می­ماند.» (ص ۲۱)

«اثر کلاسیک الزاماً چیز تازه­ای به ما نمی­آموزد، گاهی در آن چیزی را می­یابیم که از قبل می­دانستیم (یا گمان می­کردیم می­دانیم)، بی آنکه بدانیم همین کتاب برای نخستین بار آن را بیان کرده (یا به طور خاص به آن توجه کرده است) این غافلگیری نیز سرشار از رضایت است؛ همان رضایتی که در کشف یک مبدأ و یک وابستگی است. (ص۲۴)

 

چرا باید کلاسیک­ها را خواند، ایتالو کالوینو، ترجمه­ی آزیتا همپارتیان، نشر کاروان

 

شاید

 

«می­توان آثار ساموئل بکت را سرگردان میان آثار مدرنیست و پسا مدرنیست به شمار آورد. بکت در برداشت­اش از فرّار بودن فوق العاده­ی معنا یک مدرنیست کلاسیک است (زمانی گفته است که واژه­ی مورد پسند او "شاید" است). نوشته­های او سراسر با حسی از موقت بودن در هم تنیده است، و به گونه­ای طنز آمیز بر این واقعیت آگاه است که می­توانسته هرگز وجود نداشته باشد. به این دلیل است که به نظر می­رسد "صرفاً " وجود دارد- سرگردانی ناپایدار بر لبه­ی بیان، پیش از آن که با بی حوصلگی در وادی تاریکی بی کلام فرو غلتد. به حدی رقیق است که به سختی می­توان آن را فهمید. معنا زبانه می­کشد و رنگ می­بازد، وتقریباً به محض آن که سر بر می­آورد، خود را می­زداید و پاک می­کند. یک روایت بی معنا به زحمت خود را از زمینه بیرون می­کشد تا در میانه­ی راه با روایتی دیگر که به همان اندازه بی معنا است سقط شود. حتی آنقدر معنا وجود ندارد که بتواند بر آشفتگی و خطای ما نامی بگذارد».

(صص 130-129)

معنای زندگی، تری ایگلتون، ترجمه­ی عباس مخبر، نشر آگه

 

 

 

 

ایمان

 

"ابراهیم هفتاد سال در انتظار پسرش زندگی کرد، وسفر پر اضطرابش به سوی کوه موریه که باید او را در آنجا قربانی می­کرد سه روز به درازا کشید. و کیر کگور در تمام زندگی، در تماس با عهد شکسته و عشق ماندگارش ایمان و عشقش را آزمایش کرد. زمانی که در اینجا از آن سخن می­گوییم بر ساخته از کوششهای بی وقفه است و پیوستگی­اش ساخته شده از تنش­های نا پیوسته؛ ابراهیم بی وقفه مراقب و گوش به زنگ است. به علاوه این یک زمان پر کشمکش و دیالکتیکی است که در آن فقط با اضطراب به آرامش می­رسند.«تنها آن کس که به دوزخ می­رود اوریدیس را باز می­یابد؛ تنها آن کس که کارد بر می­کشد اسحاق را به دست می­آورد.» و چه اضطرابی در تمام این مدت!

"مقدمه ژان وال بر ترس و لرز کیر کگور"

 

 

چرا ادبیات؟

 

بورخس همیشه از این پرسش که «فایده­ی ادبیات چیست؟» بر آشفته می­شد. او این پرسش را ابلهانه می­شمرد ودر پاسخ آن می­گفت «هیچکس نمی­پرسد فایده­ی آواز قناری وغروب زیبا چیست.» اگر این چیز­های زیبا وجود دارند و اگر به یمن وجود آنها، زندگی حتی در یک لحظه کمتر زشت و کمتر اندوهزا می­شود، آیا جستجوی توجیه عملی برای آنها کوته فکری نیست؟

به راستی گزافه نیست اگر بگوییم آن زوجی که آثار گارسیلاسو، پترارک، گونگورا یا بودلر را خوانده­اند، در قیاس با آدم­های بی سوادی که سریال­های بی مایه­ی تلویزیونی آنان را بدل به موجوداتی ابله کرده، قدر لذت را بیشتر می­دانند و بیشتر لذت می­برند.در دنیایی بی سواد و بی بهره از ادبیات، عشق و تمنا چیزی متفاوت با آنچه مایه ارضای حیوانات می­شود نخواهد بود، وهرگز نمیتواند از حد ارضای غرایز بدوی فراتر برود.(چرا ادبیات، ماریو بارگاس یوسا، ترجمه­ی عبدالله کوثری، لوح فکر)

روی سخن یوسا با مردمی است که با ادبیات بیگانه شده­اند و آن را مفید نمی­پندارند؛ مردمی که خواندن شعر و رمان برای آنها کاری غیر ضروری و لوکس شده است؛ در این مقاله یوسا با زبانی تند که ناشی از دردی عمیق نسبت به این موضوع است؛ پاسخی کوبنده به کسانی که کتاب را غیر مفید می پندارند، داده است. دیگر اینجا هرچه بگویم زیاده گفته ام وباید خود مقاله را خواند. اگر بخواهیم پلی به اوضاع جامعه­ی خودمان بزنیم به نظر من درد امروز جامعه­ی ما این نیست که مردم به جای خواندن کتاب، سریال­های بسیار ضعیف تلویزیون را می ­بینند و کتاب خوان­­ها روز به روز از عامه­ی مردم دور می­شوند؛ چون این محدود به جامعه­ی ما نمی ­شود ودر همه جا به نسبت همین بوده و خواهد بود. مشکل ما این است که دانشگاهیانی هم که باید بخوانند، نمی ­خوانند. در این چند سالی که ادبیات دانشگاهی را می­بینم تا دلتان بخواهد کسانی را دیده­ام که نه تنها کتاب نمی­خوانند بلکه دشمن سرسخت ادبیات و حتا کسانی که ادبیات را دوست دارند، هستند. واین نفرت از کجا آمده نمی­دانم. مشکل ما این است که کسانی که نمی­خوانند پیشرفت می­کنند بدون این که ممیزی­ای در کار باشد و سنجشی درمیان باشد تا نشان دهد جز واحد­های درسی که وظیفه داشته­اند بخوانند دیگر چه کاری انجام داده­اند؟ کاش صراحت بیان یوسا را داشتم تا خیلی چیز­ها را می­گفتم.

 

 

طاغی

 

تفکر محدودیت نمی شناسد. متفکر بزرگی چون آلبر کامو در یک نظام فکری خاص محدود نمی ماند؛ کامو به همه چیز با دیدی انتقادی می نگرد حتی به مکتبی که خود در آن فلسفه ورزی می کند. اندیشه­ی کامو اندیشه ای اگزیستانسیالیستی است ولی در این حوزه توقف نمی کند و برای این که تحلیلی روشن و منطقی و البته عینی از تفکراتش ارائه دهد حتی اصل اساسی و مهم فیلسوفان اصالت وجود یعنی "وجود مقدم بر ماهیت" را هم زیر سوال می برد. «تحلیل طغیان، به ناچار ما را به این گمان می کشاند که بر خلاف فرض­های تفکر معاصر، چیزی به نام طبیعت انسانی آن گونه که یونانیان بدان باور داشتند، وجود دارد. اگر چیزی در خویشتن آدمی ارزش حفظ کردن نداشته باشد، پس چرا طغیان کنیم؟ برده خود را به خاطر همه­ی کسانی که در جهان هستند اظهار می­کند، زیرا به این نتیجه می­رسد که فرمانی معین به چیزی در درون او بی حرمتی کرده که تنها از آن او نیست، بلکه میان او و همه­ی آدمیان – حتی آن کسی که او را می­آزارد و بر او ستم روا می­دارد- مشترک است».( انسان طاغی، ص 18)

 

 

دیگری

 

مرد آبي لبخند زد: « نه، ادوارد.تو اين جايي تا به تو چيزي ياد بدهم.همه ي كساني كه اين جا مي بيني، براي ياد دادن به تو چيزي دارند.»

ادي مشكوك بود.مشت هايش گره شده بود.

گفت: «چي؟»

«اين كه هيچ چيز تصادفي نيست.ما همه به هم وصليم.نمي تواني يك زندگي را از زندگي ديگر جداكني، همانطور كه نمي تواني نسيمي را از باد جداكني.»

(در بهشت پنج نفر منتظر شما هستند، ميچ البوم، ترجمه ي پاملا يوخانيان، نشركاروان، ص 48)

در دنيا با هم ودر كنار هم زندگي مي كنيم هرچند اين موضوع برايمان خوشايند نباشد وبخواهيم كه در غار تنهايي خود به سر ببريم باز هم گاه ناگزيراتفاقاتي برايمان مي افتد كه مي بينيم ما در آن نقشي نداشته ايم ولي الان چاره اي جز پذيرش آن نداريم  ونمي توانيم خودمان را از آن موضوع جدا كنيم.

سارتر در كتاب «اگزيستانسياليسم واصالت بشر» مي گويد: « ديگري» لازمه ي وجود من است، همچنانكه براي معرفتي كه از خويشتن دارم وجود ديگري لازم است.در اين شرايط، كشف خويشتن من، در عين حال، موجب كشف  وجود « ديگري» نيز مي شود.(ص 58)

گاه بايد در خود نظر كنيم و ببينيم آيا اين «من» كه هستم را خود ساخته ام يا اينكه ساخته و پرداخته ي «ديگري» است؟.يا اينكه با نظري دقيق به «من» ببينيم خود تحمل مراوده با جنين «مني» را داريم؟بايد مراقب رفتارهايمان باشيم اگر خواهان اين هستيم كه كسي در جامعه ودر رفتارهايش مراقب ما باشد.

 

اندروا

 

من هرگز شب از روی پل نمی گذرم.این نتیجه ی عهدی ست که با خود بسته ام.آخر فکرش را بکنید که کسی خودش را در آب بیندازد.آنوقت از دوحال خارج نیست:یا شما برای نجاتش خود را به آب می افکنید ودر فصل سرما به عواقب بسیار سخت دچار می شوید! یا او را به حال خود وا می گذارید، وشیرجه های نرفته گاهی کوفتگیهای عجیبی به جا می گذارد.

 

سقوط، آلبر کامو، ترجمه:شورانگیز فرخ، نشر نیلوفر

 

 

از مفتش بزرگ تا گوجه سبز

 

ادگار گفت:"وقتي لب فرو مي بنديم وسخن نمي گوييم، غير قابل تحمل مي شويم وآنگاه كه زبان مي گشاييم،از خود دلقكي مي سازيم."

  

سرزمين گوجه هاي سبز، هرتامولر،ترجمه غلامحسين ميرزا صالح، نشر مازيار

مي نويسم وپاك مي كنم گاهي هم مي نويسم و خط مي زنم حس مي كنم بايد با كمترين كلمات معنا را رساند بايد از لفظ پردازي پرهيز كرد به شدت هرچه تمامتر.

چندي پيش كتاب "روشنفكران رذل ومفتش يزرگ " از داريوش مهرحويي را خواندم كه در وافع موضوع پايان نامه ي ايشان براي ليسانس فلسفه بوده است. در فصل سوم از اين كتاب با واژه و مقهوم "توتاليتر" آشنا شدم.اينكه براي نخستين بار بود يا نه خوب به خاطر ندارم. همان زمان مطلب مقايسه ايي را ميان اين نوع از حكومت و برخي تشابهات آن با اوضاع واحوال جامعه ي خودمان نوشتم كه البته به دلايلي دراينجا قرار ندادم.

گذشت و گذشت تا اينكه كتاب " سرزمين گوجه هاي سبز" از هرتا مولر را خواندم.ابن مدت نتوانسته بودم رماني بخوانم ولي با چيزهايي كه از اين رمان شنيده بودم بايد مي خواندمش.

داستان اميدو آرزوهايي كه خود هم نمي دانيم چطور از كف مي روند شايد به خاطر اينكه  با شناخت كاملي همراه نبوده است.

چيزي را، موقعيتي را پس مي زنيم بدون اينكه حتا تصوير ايده آل را براي خودمان لااقل مجسم كرده باشيم. اگر ندانيم كه چه مي خواهيم جز شكست چيزي نصيبمان نخواهد شد شكست بر روي شكست .

همه ي مفاهيمي را كه در مورد "حكومت هاي توتاليتر" خوانده بودم وگاهي برايم دور از ذهن تصور مي شد در كتاب مولر دیدم و همراه با آن داتشجوها زجر كشيدم و تلخي ديدم و...شايد چونان...

بعضي از كتاب ها را بايد با هم خواند مثل اين دوكتاب.

 

 

پرسه در تاریکی

 

خسته بر تخت می افتی،بر گونه هایت،چشمانت،بینی ات دست می کشی، گویی از این می ترسی که دستی نامرئی صورتکی را که بیست و هفت سال بر چهره داشته ای ربوده باشد، صورتکی مقوایی که چهره ی راستین تو را پنهان می کرده، نمود واقعی تو را، نمودی را که زمانی داشته ای، اما فراموش کرده ای.چهره در بالش فرو کرده، همان جا دراز می کشی چشم انتظار آنچه باید پیش آید، چشم انتظار آنچه نمی توانی بازش داری.دیگر به ساعتت نگاه نمی کنی، این شی بی مصرف که به گونه ای ملال آور زمان را هماهنگ با بطالت انسانی می سنجد، آن عقربه های کوچک که ساعاتی طولانی را نشان می دهند که ابداع شده اند تا پوششی باشند بر گذار واقعی زمان که با شتابی چنان هولناک و بی اعتنا می گریزد که هیچ ساعتی نمی تواند آن را بسنجد.یک زندگی ،یک قرن، پنجاه سال.دیگر نمی توانی این سنجش های فریبکار را تصور کنی، نمی توانی این غبار بی حجم را در دست نگه داری.

چون سر از بالش بر می داری خود را در تاریکی می یابی.شب فرو افتاده است.

 

آئورا،کارلوس فوئنتس،ترجمه ی عبدالله کوثری ،نشر نی

 

پ.ن:گاهی باید برای چشیدن مزه ی شیرین خوشبختی، لحظه را تنگ درآغوش گرفت.

 

 

من نمی توانم پدر ومادر یا جنس خودرا ، یا گذشته ی خودم را، ویا به طور کلی سرنوشت وبختم را در جهان دگرگون کنم ، اما می توانم آنرا بپذیرم وانتخاب کنم واز آن خود سازم.، این پذیرش ، این تاریخی بودن من ، چیزی بیش از کناره گیری است ،همانگونه که گردن نهادن به قانون چیزی بیش از فرمانبرداری است.امری اثباتی و نوسازی شده است ودر کشاکش همیشگی با امکانهای دیگر باقی می ماند:من پایبند سرنوشتم هستم و به آن عشق می ورزم همانگونه که به خودم عشق می ورزم.

 

شش متفکر اگزیستانسیالیست، ه.ج.بلاکهام ، ترجمه ی محسن کریمی، نشرمرکز

 

خوش باش که پخته اند سودای تو دی

فارغ شده اند  از    تمنای    تو   دی

قصه چه کنم که بی تقاضای تو    دی

دادند  قرار   کار   فردای   تو    دی

 

پ.ن:با نگاهی به رباعیات خیام متوجه خواهیم شد که او نیز دارای چنین تفکراتی بوده است.البته با این مطالعه ی تطبیقی ما خیام را به قرن بیست و یکم نیاورده ایم بلکه تاریخ این تفکر را به زمان و دوره خیام نیشابوری برده ایم.نمی دانم با چه استدلالی امثال دکتر مهدی فولادوند کار هدایت را در "ترانه های خیام"زیر سوال برده اند.کسانی که چنین حرف هایی می زنند نه خیام را شناخته اند نه می دانند تفکر تاریخی به چه معناست.ایراد دیگری که به این مطالعه ی تطبیقی می گیرند این است که با این کار ماخیام را در قالبی قرار داده ایم وبزرگی اش را محدود سا خته ایم.واین باعث می شود خیام در تفکرات دیگری جای نگیرد.این  ایراد هم نا به جاست.کسانی این حرف را می زنند که خودشان مقالات شمس را اثری سور رئالیستی می دانند واز این که به چنین کشفی نائل آمده اند به خود می بالند.نمی گویم حرفشان بی ربط است ولی آیا آنها با این کارشان به مقالات شمس قالب نداده اند؟آیا این کتاب را محدودبه تفکری که می خواهند نکرده اند؟

کاش همیشه بحث و نقد علمی در میان باشد به دور از غرض ورزی های شخصی...

 

یکی از ما...

 

خودم را از پنجره می کنم وتو اتاق تلو تلو خوران راه می روم.آینه به دامم می اندازد،به خودم

نگاه می کنم،دلم از خودم به هم می خورد :ابدیتی دیگر.

عاقبت از عکسم می گریزم و می روم روی تختم می افتم.

سقف را نگاه می کنم .می خواهم بخوابم.

 

تهوع ،ژان پل سارتر ،ترجمه :امیر جلال الدین اعلم،انتشارات نیلوفر

 همه ی ما گاهی لحظه هایی چونان آنتوان روکانتن را داشته ایم چیز عیجیبی نیست.ولی رها شدن در زمان راه حل مناسبی نمی تواند باشد.باید به دنبال معنا بود بی شعار و بی حاشیه.

 

پ.ن:همین دو سه روز پیش بود که "هیچ" کاهانی را دیدم.به نظرم الان زمان مناسبی باشد که چیزی از فیلم بنویسم.بدون ذوق زدگی کار خوب و کم نظیری در سینمای دچار تکرار و رکود ما بود.هست.منتظر کارهای بعدی این کارگردان خواهم ماند.این گام به جلو از "بیست " تا "هیچ" کاری قابل تقدیر است.

 

 

هیچ چیز مثل سابق نیست

 

دلم می خواست برگردم تهران.نه اینکه اصفهان را دوست نداشته باشم.اصفهان را بیشتر از تهران.اما اصفهان آزارم می داد.

من کاری به تهران نداشتم.نه دوستش داشتم ونه کاری به کارش .اوهم به من همینطور.اما اصفهان نه.به من کار داشت.

من هم به او.هرجا که پا می گذاشتم ،چیزی بود که آزارم می داد.چه چیزی که به همان صورت که از بچگی دیده بودم هنوزمانده بود

وچه چیزی که از آن صورت در آمده بود وچیز دیگری شده بود.وهمه ی چیزهایی که در اصفهان بود یکی از این دوتا چیز بود.

خیابان های پهنی که به جای کوچه های باریک سابق کشیده بودند همانقدر غم انگیز بود که کوچه های باریک ومحله های قدیمی

دست نخورده.پیشتر هم، از وقتی که در تهران زندگی می کردم ، هربار که دو سه روز برای دیدن پدرممی آمدم اصفهان، همینطور بود.

دلم می گرفت.می خواستم هرچه زودتر برگردم.پدرم اصرار می کرد چند روزی بیشتر پدرم می فهمید و می گفت "تو دیگه اون پسر

سابق نیستی." چند بار این راگفت- با حسرت زیادی هم.انگار با این حرف می خواست بگویددیگه این شهر اون شهر سابق نیست،

  این مغازه اون مغازه یسابق نیست.این مردم، این هوا، این درخت ها، این خیابان ها، این کوچه ها – هیچ چیز مثل سابق نیست-

حتا محله هایی که دست نخورده.

 

.

 

گاوخونی.جعفر مدرس صادقی.نشرمرکز

 

 

دیو وددم آرزوست...

 

آیا متوجه شده اید که آثار بزرگ ادبی – موبی دیک ، هکلبری فین ، وداع با اسلحه، داغ ننگ، نشان سرخ

دلیری ، ایلیاد، ادیسه،جنایت و مکافات ،کتاب مقدس،وسرود"حمله ی هنگ سواره نظام"

- همه ی این ها درباره ی این است که انسان بودن چیز گندی است

(وقتی کسی پیدا بشود واین حرف را بزند ،آدم دلش خنک نمی شود؟).

 

مرد بی وطن، کورت ونه گات ، ترجمه ی زیبا گنجی –پریسا سلیمان زاده ، انتشارات مروارید

 

پ.ن:تفاخر به انسان بودن همانقدر مضحک است که تمسخر آن.

 

 

انتظار می کشم پس هستم...

 

استراگون:دیروز اومدیم این جا.

ولادیمیر:اوه نه،اشتباه می کنی.

استراگون:پس دیروز چه کار کردیم؟

ولادیمیر:دیروز چه کار کردیم؟

استراگون:آره

ولادیمیر:چرا...[خشمگین] وقتی تو در کنار آدمی ،هیچ چیز مطمئنی وجود نداره؟

استراگون:به نظرم اینجا بودیم.

ولادیمیر:[به اطراف نگاه می کند] این جا رو می شناسی؟

استراگون:من این را نگفتم.

ولادیمیر:خب؟

استراگون:بشناسم یا نه فرقی نداره.

ولادیمیر:به هر حال...اون درخت...[به سمت تماشاچیان بر می گردد.] اون لجنزار.

استراگون:مطمئنی که امروز غروب بود؟

ولادیمیر:چی؟

استراگون:این که منتظرش باشیم.

ولادیمیر:گفت شنبه.[مکث] به نظرم.

استراگون:به نظرت.

ولادیمیر:باید یادداشت کرده باشمش.[جیبش را که پر از انواع خرت و پرت است می گردد.]

استراگون:[کاملا مو ذیانه] اما کدوم شنبه؟ تازه ،امروز شنبه است؟واقعا یکشنبه نیست؟[مکث.]

یا دوشنبه؟[مکث.] یا جمعه؟

ولادیمیر:[اطراف اورا نگاه می کند.انگار تاریخ را بر زمین نوشته اند.]امکان نداره.

استراگون:یا پنجشنبه؟

ولادیمیر:چه کار کنیم؟

استراگون:اگه دیروز اومده و ما اینجا نبودیم، خیالت تخت که دیگه امروز نمی آد.

ولادیمیر:اما تو می گی ما دیروز اینجا بودیم.

استراگون:ممکنه اشتباه کرده باشیم.[مکث.] بیا یه دقیقه حرف نزنیم ،باشه؟

 

در انتظار گودو،ساموئل بکت،ترجمه ی بهروز حاجی محمدی

 

پ.ن:حتا چنین انتظار پوچ و مبهمی را هم اگر از ولادیمیرو استراگون بگیریم دیگر دلیلی برای زنده بودن نخواهند داشت.امید و رویا و آرزو همه با وجود انتظار معنا دارند.همه ی ما منتظریم هریک چیزی را انتظار می کشیم که شاید در نظر دیگران پوچ و بیهوده باشد اما برای خودمان بالاترین معنا را دارد.عشق، سفر، دوست ، موقعیت کاری ، وضعیت تحصیلی ، جاده  ، و...همسفر.

اگر گاهی تیرگی های زندگی بر ما غلبه می کند به خاطر این است که از یاد برده ایم چه چیزی را انتظار می کشیم .اگر از این طوفان لعنتی جان سالم به در ببرم، می خواهم برای سال جدید چیز هایی را که به خاطرشان نفس می کشم ، گوشه ایی بنویسم نه بهتره ترسیمشان کنم به همان شکلی که می خواهم.تا هیچ وقت فراموش نکنم خواستنی هایی را که انتظارشان را می کشم.

بیا جلوتر بنشین مقابلم گوشهایت را نزدیکتر کن پیش تر از هر چیزو کسی تو را ترسیم می کنم...

 

 

سلام ای غرابت تنهایی!

 

- در تزرمات کسی را می شناسم که می گه: " اینها هنوز درست جا نیفتاده .دنیا را باید عوض کرد.

باید همه با هم متحد بشن تا دنیارو عوض کنن."ولی آخه اگه همه می تونستن با هم متحد بشن دیگه

 برای چی دنیارو عوض کنن؟دنیا دیگه اینجوری نبود.  اگه تنهاباشی می تونی کاری بکنی.

می تونی دنیای خودت را عوض کنی.دنیای آدمای دیگه دست تو نیست.

 

خداحافظ گری کوپر،رومن گاری، ترجمه ی سروش حبیبی ،انتشارات نیلوفر

 

"عنوان مطلب قسمتی از شعر ایمان بیاوریم به آغاز فصل سرد فروغ"