شاید

 

«می­توان آثار ساموئل بکت را سرگردان میان آثار مدرنیست و پسا مدرنیست به شمار آورد. بکت در برداشت­اش از فرّار بودن فوق العاده­ی معنا یک مدرنیست کلاسیک است (زمانی گفته است که واژه­ی مورد پسند او "شاید" است). نوشته­های او سراسر با حسی از موقت بودن در هم تنیده است، و به گونه­ای طنز آمیز بر این واقعیت آگاه است که می­توانسته هرگز وجود نداشته باشد. به این دلیل است که به نظر می­رسد "صرفاً " وجود دارد- سرگردانی ناپایدار بر لبه­ی بیان، پیش از آن که با بی حوصلگی در وادی تاریکی بی کلام فرو غلتد. به حدی رقیق است که به سختی می­توان آن را فهمید. معنا زبانه می­کشد و رنگ می­بازد، وتقریباً به محض آن که سر بر می­آورد، خود را می­زداید و پاک می­کند. یک روایت بی معنا به زحمت خود را از زمینه بیرون می­کشد تا در میانه­ی راه با روایتی دیگر که به همان اندازه بی معنا است سقط شود. حتی آنقدر معنا وجود ندارد که بتواند بر آشفتگی و خطای ما نامی بگذارد».

(صص 130-129)

معنای زندگی، تری ایگلتون، ترجمه­ی عباس مخبر، نشر آگه

 

 

 

 

ایمان

 

"ابراهیم هفتاد سال در انتظار پسرش زندگی کرد، وسفر پر اضطرابش به سوی کوه موریه که باید او را در آنجا قربانی می­کرد سه روز به درازا کشید. و کیر کگور در تمام زندگی، در تماس با عهد شکسته و عشق ماندگارش ایمان و عشقش را آزمایش کرد. زمانی که در اینجا از آن سخن می­گوییم بر ساخته از کوششهای بی وقفه است و پیوستگی­اش ساخته شده از تنش­های نا پیوسته؛ ابراهیم بی وقفه مراقب و گوش به زنگ است. به علاوه این یک زمان پر کشمکش و دیالکتیکی است که در آن فقط با اضطراب به آرامش می­رسند.«تنها آن کس که به دوزخ می­رود اوریدیس را باز می­یابد؛ تنها آن کس که کارد بر می­کشد اسحاق را به دست می­آورد.» و چه اضطرابی در تمام این مدت!

"مقدمه ژان وال بر ترس و لرز کیر کگور"

 

 

صداها فیلمی که باید شنید

 

چند سال پیش زمانی که هنوز تلویزیون به این شکل نبود و می­شد گاهی آدم­های درست و حسابی و با سواد را در آن دید؛ یکی از برنامه­هایی که همیشه از دیدنش لذت می­بردم؛ برنامه­ی سینما چهار بود. در یکی از قسمت­های این برنامه که قرار بود فیلم خاکسترهای زمان از کاروای وونگ پخش شود؛ سعید حنایی کاشانی به عنوان کارشناس در برنامه حاضر شده بود و در مورد فیلم توصیه­ای کرد که هیچگاه از یاد نمی­برم. حنایی کاشانی معتقد بود بعضی از فیلم­ها را باید دید و با تمام وجود و حس هم باید دید؛ برای دیدن بعضی از فیلم­ها نمی­شود همه کار کرد و در کنار آن فیلم را هم دید؛ باید تمام حواس خود را برای دیدن متمرکز کنیم. خاکستر­های زمان را به همان شکل که کاشانی گفت دیدم و مزه­ی آن فیلم هنوز کنج خاطرم باقیست.

فیلم صدا­های فرزاد موتمن را هم باید به همین شکل دید. پیش از اینکه از فیلم چیزی بنویسم دوست دارم کمی از کارگردان و فیلم نامه نویسش بگویم. هنرمند متعلق به خودش نیست؛ شاید این جمله کلیشه­ای باشد ولی نادرست نیست. کارگردانی که فیلمی چون شب­های روشن را می­سازد و عده­ی زیادی را شیفته­ی فیلم خود می­کند نباید به هر دلیل و بهانه­ای از مسیر خودش خارج شود؛ مخاطبان و علاقه مندان این میان چه تقصیری دارند؟ بعد از شب­های روشن فرزاد موتمن به راهی رفت که خیلی­ها را رنجاند. خودش می­دانست کسی از او انتظار ساختن "باج خور" و" جعبه موسیقی" و فیلم­های تلویزیونی بی مایه را ندارد؛ با ساختن "صداها" و همکاری مجدد با سعید عقیقی به نوعی دل دوستدارانش را به دست آورد ولی بعد باز به راهی رفت که بعضی­ها بگویند: باید به سعید عقیقی دل ببندند نه فرزاد موتمن.

به هر حال"صداها" فیلمی است که خود کارگردانش آن را بهترین فیلم خود می­داند. فیلمی که دارای ساختار روایی غیر خطی است؛ موتمن خودش می­گوید که پیشتر در فیلم" هفت پرده" این نوع روایت را تجربه کرده  ولی شاید تعداد کسانی که آن فیلم را دیدند خیلی کم باشد چرا که فیلم جز در جشنواره، دیگر اکران عمومی نشده است. ولی نمی­شود از تأثیر فیلم­های  "21گرم" ایناریتیو و " یادگاری" کریستوفر نولان  به راحتی گذشت. موتمن هم این موضوع را رد نمی­کند. ولی بیشتر خودش را مدیون سینمای گدار می­داند.به طوری که دیالوگ­­های صدابردار این فیلم که نقشش را میکاییل شهرستانی بازی کرده با زنش که نازنین فراهانی باشد؛ از فیلم­های گدار انتخاب شده است. از داستان فیلم چیزی نمی­گویم تجربه­ی دیدن این نوع از فیلم­ها البته اگر خواهانش باشید بسیار دلپذیر است. فقط باز هم حس می­کنم فیلم نامه قویتر از فیلم بوده است؛ در فیلم نامه به­ گفته­ی کارگردان و فیلم نامه نویس، نقش اول برای صدابردار و گوینده بوده ولی در فیلم به دلایلی نقش رویا و داستان عشقی فیلم پر رنگ تر شده است؛ این موضوع نشان می­دهد سعید عقیقی بدون ملاحظه نوشته و کارگردان نگاهی هم به گیشه داشته است.

 

 

چرا ادبیات؟

 

بورخس همیشه از این پرسش که «فایده­ی ادبیات چیست؟» بر آشفته می­شد. او این پرسش را ابلهانه می­شمرد ودر پاسخ آن می­گفت «هیچکس نمی­پرسد فایده­ی آواز قناری وغروب زیبا چیست.» اگر این چیز­های زیبا وجود دارند و اگر به یمن وجود آنها، زندگی حتی در یک لحظه کمتر زشت و کمتر اندوهزا می­شود، آیا جستجوی توجیه عملی برای آنها کوته فکری نیست؟

به راستی گزافه نیست اگر بگوییم آن زوجی که آثار گارسیلاسو، پترارک، گونگورا یا بودلر را خوانده­اند، در قیاس با آدم­های بی سوادی که سریال­های بی مایه­ی تلویزیونی آنان را بدل به موجوداتی ابله کرده، قدر لذت را بیشتر می­دانند و بیشتر لذت می­برند.در دنیایی بی سواد و بی بهره از ادبیات، عشق و تمنا چیزی متفاوت با آنچه مایه ارضای حیوانات می­شود نخواهد بود، وهرگز نمیتواند از حد ارضای غرایز بدوی فراتر برود.(چرا ادبیات، ماریو بارگاس یوسا، ترجمه­ی عبدالله کوثری، لوح فکر)

روی سخن یوسا با مردمی است که با ادبیات بیگانه شده­اند و آن را مفید نمی­پندارند؛ مردمی که خواندن شعر و رمان برای آنها کاری غیر ضروری و لوکس شده است؛ در این مقاله یوسا با زبانی تند که ناشی از دردی عمیق نسبت به این موضوع است؛ پاسخی کوبنده به کسانی که کتاب را غیر مفید می پندارند، داده است. دیگر اینجا هرچه بگویم زیاده گفته ام وباید خود مقاله را خواند. اگر بخواهیم پلی به اوضاع جامعه­ی خودمان بزنیم به نظر من درد امروز جامعه­ی ما این نیست که مردم به جای خواندن کتاب، سریال­های بسیار ضعیف تلویزیون را می ­بینند و کتاب خوان­­ها روز به روز از عامه­ی مردم دور می­شوند؛ چون این محدود به جامعه­ی ما نمی ­شود ودر همه جا به نسبت همین بوده و خواهد بود. مشکل ما این است که دانشگاهیانی هم که باید بخوانند، نمی ­خوانند. در این چند سالی که ادبیات دانشگاهی را می­بینم تا دلتان بخواهد کسانی را دیده­ام که نه تنها کتاب نمی­خوانند بلکه دشمن سرسخت ادبیات و حتا کسانی که ادبیات را دوست دارند، هستند. واین نفرت از کجا آمده نمی­دانم. مشکل ما این است که کسانی که نمی­خوانند پیشرفت می­کنند بدون این که ممیزی­ای در کار باشد و سنجشی درمیان باشد تا نشان دهد جز واحد­های درسی که وظیفه داشته­اند بخوانند دیگر چه کاری انجام داده­اند؟ کاش صراحت بیان یوسا را داشتم تا خیلی چیز­ها را می­گفتم.

 

 

فردا

 

در آینه­ی چشمانش بنگر

خودت را ببین

موهایت سفید شده

فقط همین

این جنون بی اراده

حاصل آن تنهایی خود خواسته نیست؟

زندگی کردن هنری می خواهد

که لازمه­ی آن اندکی  فراموشی است.

 

 

طاغی

 

تفکر محدودیت نمی شناسد. متفکر بزرگی چون آلبر کامو در یک نظام فکری خاص محدود نمی ماند؛ کامو به همه چیز با دیدی انتقادی می نگرد حتی به مکتبی که خود در آن فلسفه ورزی می کند. اندیشه­ی کامو اندیشه ای اگزیستانسیالیستی است ولی در این حوزه توقف نمی کند و برای این که تحلیلی روشن و منطقی و البته عینی از تفکراتش ارائه دهد حتی اصل اساسی و مهم فیلسوفان اصالت وجود یعنی "وجود مقدم بر ماهیت" را هم زیر سوال می برد. «تحلیل طغیان، به ناچار ما را به این گمان می کشاند که بر خلاف فرض­های تفکر معاصر، چیزی به نام طبیعت انسانی آن گونه که یونانیان بدان باور داشتند، وجود دارد. اگر چیزی در خویشتن آدمی ارزش حفظ کردن نداشته باشد، پس چرا طغیان کنیم؟ برده خود را به خاطر همه­ی کسانی که در جهان هستند اظهار می­کند، زیرا به این نتیجه می­رسد که فرمانی معین به چیزی در درون او بی حرمتی کرده که تنها از آن او نیست، بلکه میان او و همه­ی آدمیان – حتی آن کسی که او را می­آزارد و بر او ستم روا می­دارد- مشترک است».( انسان طاغی، ص 18)

 

 

نوازش

 

دلم اندازه ي آسمان غم دارد ‏

اما ‏

گريه ام نمي گيرد!

كاش بلندم مي كرد باد از اينجا

ودر آغوش تو پهن!

گريه ام مي گيرد!

كاش اشك هايم را موهاي تو پاك كه نه

پنهان مي كرد!

كاش دل پريشانم را

حرف هاي تو شانه مي كرد!

گريه ام خشكيد بر گونه ام!

ولي هنوز خاليست وجودم

از نوازش چشمانت!