اعتراض...
از سراسر ادبیات فارسی ما تنها صدای اعتراض بلند است. البته باید در نظر داشته باشیم که این اعتراض بیشتر شکلی شبیه خود بزرگ بینی و تحقیر جامعه دارد. استادی در کلاسهای درس چنان سخنان آرمانی سر میدهد و از آنچه که باید باشد و نیست، از آنچه شخص شخیصشان انجام دادهاند و حالا دانشجویان بینوایش نمیکنند؛ سخن میگوید؛ که آدم فکر میکند با چه نابغهای روبرو شده و چه شانس تاریخیای آورده که شاگرد این استاد شده است. ولی زمانی که پای عمل به میان میآید؛ همان استاد آرمان گرا شدیداً پایش میلنگد. حالا جالب اینجاست که هنوز هم که هنوز است، کسی جز مردم و جامعهی عقب مانده!! را مقصر نمیدانند. بهانهایی که باعث شد بعد از مدتها برای این وبلاگ چیزی بنویسم؛ خواندن مقدمهی قصه نویسی اثر طبع جناب رضاخان براهنی بود. این جناب دیگر حوصلهی آدم را سر میبرد؛ این از سخنان عجیبش در مورد همشهریان و همزبانانش که آدم میماند چه واکنشی باید به این حرفها نشان بدهد؛ این هم از کتابهایش. چرا من شاعر نیمایی نیستم و خطاب به پروانهها؛ طلا در مس و این هم قصه نویسی. در مقدمهی این کتاب از زمین و زمان ایراد میگیرد و ادعاهایی را مطرح میکند که گاهی آدم تصور میکند؛ از آسمان دریچهایی گشوده شده و این جناب نازل شدهاند. نقد ادبی و تئوریهایی که در این مقدمه مطرح میشود؛ در این آثاری که این جناب ادعا میکند از نخستینها در ایران هستند(جناب براهنی طلا در مس و قصه نویسی را دو منجی برای دانشجویان و اساتید فسیل شده در تاریخ ادبیات خوانی؛ معرفی میکند)، چیزی جز زبان بازی و سطحی نگری نیست. از جمله در طلا در مس ما نه تنها هیچ نشانی از نقد ادبی منصفانه و آگاهانه مشاهده نمیکنیم؛ بلکه نقدها به شدت به روابط شخصی آقای براهنی با حضرات شاعر بستگی دارد. از سویی دیگر در خلق آثار (منظور آثار ذوقی است. چرا که آقای براهنی خودشان هم چند رمان و مجموعه داستان و مجموعه شعر دارند.) تا آنجا که من از ایشان خواندهام؛ هیچ نشانی از برجستگی فرم و محتوا دیده نمیشود. به هر حال زیاده روی نمیکنم و نمیخواهم من هم در سیاق این دوستان باشم که فقط اعتراض میکنند. فقط کاش یک هزارم از چیزهایی را که ایشان ادعای داشتنشان را مطرح کردهاند؛ در آثارشان مشاهده میکردیم؛ چه آثار به قول خود ایشان بی مانند تئوری و چه آثار ذوقی.
