جايگاه مخاطب در يك اثر هنري كجاست؟ واقعاً وقتي ما مينويسيم (يا هر اثر هنري ديگري توليد ميكنيم) به مخاطب فكر نميكنيم؟ براي خودمان و از احساسات دروني خودمان مينويسيم و بعد كه فكر چاپ (يا پخش اثر به هر طريقي) به ذهنمان ميرسد؛ گوشه چشمي هم به مخاطب مياندازيم؟ اين كه كسي(غير از خودمان به عنوان مخاطب) معناي اثر ما را بفهمد لازم نيست؟ و موضوع ديگر اينكه هنرمند بايد هرچه در درونش دارد را نمايان كند؟
پيش تر خيلي به اين موضوع فكر كرده بودم تا همين چند روز پيش كه اين بحث جايي مطرح شد و بهانهاي شد براي نوشتن اين پست. پاسخ دادن به اين سؤالها قطعي نيست و تازه من هم به نتيجهاي مشخص نرسيدهام. از نظر من اثر هنرياي كه در معرض ديد قرار ميگيريد، نميتواند بدون توجه به مخاطب توليد شده باشد. چرا كه اين اثر نياز دارد كه ديده شود و از آن هم مهم تر اينكه فهميده شود. پس هنگامي كه هنرمند دست به توليد ميزند، عاملي ناخودآگاه او را به سمت و سويي ميبرد كه مخاطب را ناظر اثر خود ميپندارد. بنابر اين به اثر خود نظم و قالب ميدهد و حتا ممكن است براي مخاطب نشانههايي (در اثر) باقي بگذارد؛ نشانههايي كه به مخاطب كمك ميكند، معناي نهفته در يك اثر را بهتر و روشنتر در يابد. با اين كار به حتم تعداد كساني كه حرف هنرمند را فهميدهاند، بيشتر خواهد شد و همچنين از گلايههايي كه به طور معمول از نبود«فهم درست» مطرح است، كاسته خواهد شد. حال اگر اين مخاطب عام را هم در نظر نگيريم، هنرمند مخاطب خاص هم دارد كه در آن صورت هم انتظار«فهميده شدن» وجود دارد. پس باز نشانههايي براي اين مخاطب خاص هم در اثريافت ميشود كه خود نشانهي توجه به مخاطب در خلق هنري است.
اگر هنرمند فقط به درونيات خود اكتفا كند و خود را از فهم ديگران بي نياز بداند بيش از گذشته گوشه گير و تنها خواهد شد و همان اتفاقي ميافتد كه جامعهي فعلي ما با آن روبروست و آن هم كمبود مخاطب علاقه مند و جدي و پيگير است.(البته اينكه مخاطب خود را در آثار هنري نمييابد يكي از اين دلايل كمبود علاقه مند است).