برای روز آلزایمر

 

«اينجاست. اين تكه از مغز، ديرتر از تمام سلول­ها مي­ميرد. اينجا هم لايه­هاي فراموشي است. صداهايي كه ما مي­شنويم به اينجا كه مي­رسد جذب اين توده­ي ليز مي­شود و ما آن را فراموش مي­كنيم، در حالي كه هميشه توي كله­ي ماست. اينجا پر از اعتقادات فراموش شده است، جاي دفن شدن اسم كساني كه دوستشان داشته­ايم، بي آنكه بتوانيم به ياد بياوريم كه آنها چه كساني بوده­اند. هزاران سلول اينجاست كه كارشان فقط خاكسپاري ست، خاكسپاري روياهاي ما».

 

يوزپلنگاني كه با من دويده­اند، بيژن نجدي، نشر مركز

 

 

نیشابور

 

 در كوپه­ي قطار

 زل زده­اي به من

 در عكس!

 نيشابور

 با تعجب ما را مي­بيند

                        و ما با حسرت...

 هيچ گاه

 اينگونه خواهان  شهري نبوده­اي،

 تو مي­گويي.

 وقتي ايستگاه حركت مي­كرد!

 

 

 

جايگاه مخاطب در يك اثر هنري كجاست؟ واقعاً وقتي ما مي­نويسيم (يا هر اثر هنري ديگري توليد مي­كنيم) به مخاطب فكر نمي­كنيم؟ براي خودمان و از احساسات دروني خودمان مي­نويسيم و بعد كه فكر چاپ (يا پخش اثر به هر طريقي) به ذهنمان مي­رسد؛ گوشه چشمي هم به مخاطب مي­اندازيم؟ اين كه كسي(غير از خودمان به عنوان مخاطب) معناي اثر ما را بفهمد لازم نيست؟ و موضوع ديگر اينكه هنرمند بايد هرچه در درونش دارد را نمايان كند؟

پيش تر خيلي به اين موضوع فكر كرده بودم تا همين چند روز پيش كه اين بحث جايي مطرح شد و بهانه­اي شد براي نوشتن اين پست. پاسخ دادن به اين سؤال­ها قطعي نيست و تازه من هم به نتيجه­اي مشخص نرسيده­ام. از نظر من اثر هنري­اي كه در معرض ديد قرار مي­گيريد، نمي­تواند بدون توجه به مخاطب توليد شده باشد. چرا كه اين اثر نياز دارد كه ديده شود و از آن هم مهم تر اينكه فهميده شود. پس هنگامي كه هنرمند دست به توليد مي­زند، عاملي ناخودآگاه او را به سمت و سويي مي­برد كه مخاطب را ناظر اثر خود مي­پندارد. بنابر اين به اثر خود نظم و قالب مي­دهد و حتا ممكن است براي مخاطب نشانه­هايي (در اثر) باقي بگذارد؛ نشانه­هايي كه به مخاطب كمك مي­كند، معناي نهفته در يك اثر را بهتر و روشن­تر در يابد. با اين كار به حتم تعداد كساني كه حرف هنرمند را فهميده­اند، بيشتر خواهد شد و همچنين از گلايه­هايي كه به طور معمول از نبود«فهم درست» مطرح است، كاسته خواهد شد. حال اگر اين مخاطب عام را هم در نظر نگيريم، هنرمند مخاطب خاص هم دارد كه در آن صورت هم انتظار«فهميده شدن» وجود دارد. پس باز نشانه­هايي براي اين مخاطب خاص هم در اثريافت مي­شود كه خود نشانه­ي توجه به مخاطب در خلق هنري است.

اگر هنرمند فقط به درونيات خود اكتفا كند و خود را از فهم ديگران بي نياز بداند بيش از گذشته گوشه گير و تنها خواهد شد و همان اتفاقي مي­افتد كه جامعه­ي فعلي ما با آن روبروست و آن هم كمبود مخاطب علاقه مند و جدي و پيگير است.(البته اينكه مخاطب خود را در آثار هنري نمي­يابد يكي از اين دلايل كمبود علاقه مند است).