یادبود

 

بانويي خود را به ماه آويخت!

غزاله هر قلمي را شاخه­اي براي رقصيدن مي­ديد

روزنامه­هاي صبح نوشتند:

جلب توجه!

 

هوا براي هدايت مسموم بود،

شعري با شكوه براي مرگ سرود

روزنامه­ها باز نوشتند:

جلب توجه!

 

وصله­ي ناجور خوانده شد

چرا كه تن به همرنگي با شهر نداد

با كوچ شاعر

روزنامه­هاي صبح با دهن كجي نوشتند:

نرخ كالا­ها كنترل مي­شود!

 

اسطوره در مقام...

 

آگاهي چيزي جز هستي آگاه نيست، و هستي انسان­ها نيز همان روند عملي زندگي آنهاست. سير متحول آگاهي انسان سبب شده است كه سلطه­ي نخستين ارواح جانوران بر ذهن او، بتدريج به تصور پديده­هايي نيمه انسان- نيمه حيوان بينجامد، و آنگاه پديد­هاي انساني، اما در تسلط نيروهاي معنوي مرموز، كم كم جاي آنها را در ذهن او بگيرد. در پي اين دگرگوني است كه به تدريج انسان حماسي، وسپس انسان تاريخي موجوديت خويش را باز مي­يابند، تا اينكه آدمي خود سرنوشت ساز گردد. انسان آگاه خود را به عمل در راه حل مشكلات وا مي­دارد، و دخالت او را در زندگي خويش روشن و مشخص مي­نمايد. بهره­ي نسبي از آگاهي، در هر مرحله از حيات، نحوه­ي رويارويي آدمي را با موانع و دشواريها معين مي­كند. و كشف تدريجي قوانين حيات، به تسلط روز افزون او بر واقعيت مي­انجامد.(۳۴)

تخيل آدمي، در پي جبران ضعف و كمبود و يا نقصهاي زندگي خويش، واقعيت تلخ را گاه در اساطير باژگونه مي­كند. بسياري از فضيلت­هايي كه به خدايان و قهرمانان منسوب مي­شود، يا ارزش­هايي كه از اسطوره طلب مي­شود، همان­هايي است كه انسان در زندگي واقعي با فقدان آنها روبروست.(۳۵)

 

اسطوره زال (تبلور تضاد و وحدت در حماسه ملي)، محمد مختاري، انتشارات توس.

 

رقص آرام

 

غرقه­ي اين آب­هاي آرام مي­شوم

اگر دستي پهلويم را بسايد

و از سر مهر

جسارت نداشته­ام را جبران كند.

نوازش باد كافي نيست

طوفان قهر­آميزي بايد

تا بال پروازي باشد

براي اين تن مفلوك

 

دنیای شخصی

 

تا هنوز فرصتی باقیست

بیا خیال را دور بزنیم.

دنیای واقعیت در انتظار ما نشسته

بیا در چراغ قرمز لحظه

نفس تازه کنیم

آهسته گام بر داریم

در گوش باد شعر بخوانیم

بیا تا همیشه بمانیم

فقط آنگونه که خود می خواهیم.

 

 

 

مي­خواهم دم را غنيمت بشمارم و گذشته را از ياد ببرم... آدم­ها كه خدا مي­داند چرا چنين خمير مايه­اي دارند، بسيار كمتر رنج مي­بردند اگر اينقدر به خيال تن نمي­سپردند واز تلخي­هاي گذشته ياد نمي­كردند، و يا به جاي بي خيالي و پرداختن به اكنون، در حال و هواي خاطرات ناگوار گذشته غرق نمي­شدند.

رنج­هاي ورتر جوان، يوهان ولفگانگ فون گوته، ترجمه­ي محمود حدادي، نشر ماهي

 

 

 

پرسه نوشت

 

تمام زندگي هم كه در جاده بگذرد باز هم كم است، باز هم مي­خواهي كوله بار ببندي و و دل به جاده بسپاري. حتي اگر صدايي در گوشت فريادي با بغض سر دهد كه : «لعنت به جاده­ها اگه معنيشان جداييه». باز مي­خواهي از شيشه­هاي بخار گرفته به جاده­ها چشم بدوزي و با انگشتانت بنويسي «بيابان را سراسر مه گرفته» وباز از اين رد بيابان كه بر شيشه­ جا گذاشته­اي به جاده­ها بنگري كه تو را با خود به سرزمين دوردست خيال­ها و خاطره­ها رهسپار مي­سازند. به جاده كه نگاه مي­كني دوست داري خورشيد پشت كوه­ها خواب بماند و تو در دل شب جا بماني؛ دوست داري اتوبوسي تو را با خود به شهري كه دوست مي­داري ببرد؛ شهري كه هرچه مي­روي به آن نمي­رسي. اين جاده­ها تمام نمي­شوند مگر اينكه پلك بر هم بگذاري و لحظه­اي غفلت كني؛ آن وقت است كه تو تمام مي­شوي در جاده­اي كه به خورشيد ختم مي­شود.

 

پ.ن:با یادی از مسافران بهرام بیضایی و احمد شاملو و محسن نامجو

 

سپیدی

 

 

در ظلمات اين زمستاني شب

به سپيدي فخر مي­فروشند

   قرص ماه

و تكه­هاي باقي مانده­ي برف كهنه

زيتون نو رسته­ي باغچه

سري به آسمان دارد

و پايي در برف

دلش اما...

در انتظار

سپيدي شكوفه­هاي بهاري