کالیگولا
همه چيز از مرگ آغاز ميشود. انسان در برخورد با اين موضوع است كه خود را موجودي ضعيف در اين جهان بيكران مييابد. پذيرش اين موضوع كه هيچ كاري در مواجه با اين مقوله از او بر نميآيد چنان او را دچار تنش ميكند كه زندگي ديگر برايش سرتاسر پوچ و بي معني ميشود. در برخورد با اين موضوع است كه همانطور كه پيشتر و در پستهاي قبلي هم اشاره كردم نوعي واكنش از خود بيگانگي را در رفتار شخص مشاهده ميكنيم؛ اگر به شخصيت كاليگولا دقيق شويم او را از خود بيگانهاي ويرانگر مييابيم كه البته نميتوان از چنين شخصيتي متنفر بود و تمام رفتارهاي او قابل درك و البته ترحم است.
كاليگولا، خواهرش دروسيلا را كه بر خلاق اصول اجتماعي و اخلاقي به نوعي معشوقهاش هم بود از دست ميدهد. اين نقطهي آغاز عصيان است. مانند همهي شخصيتهاي اينگونه، مدتي كاليگولا ناپديد ميشود. عامل رنجش كاليگولا در ابتدا همين مرگ كسي است كه دوست ميداشته است؛ و به همين دليل هم گوشهاي خلوت اختيار ميكند و از آدمها دوري ميجويد. ولي بعد از مدتي خود مرگ است كه ذهن كاليگولا را به خود مشغول ميسازد. مرگي كه به نوعي سرنوشت تغيير ناپذير او هم خواهد بود. طوري كه وقتي بعد از برگشتن به قصر با هليكون روبرو ميشود به او ميگويد:«اين را هم ميدانم كه تو چه فكري ميكني: چه قيل و قالي براي مرگ يك زن! نه، موضوع اين نيست. البته قبول دارم، گمان ميكنم به يادم مانده باشد كه چند روز پيش زني مرد كه من دوستش ميداشتم. ولي عشق چيست؟ امر ناچيز. قسم ميخورم كه اين مرگ براي من هيچ است...». (29-28)
اگر با تفكر كامو آشنا باشيم ادامهي مسير كاليگولا را نخوانده مي توانيم براي خودمان متصور باشيم. براي اين انسانها و تك تك رفتارهايشان طرحي از پيش در فلسفهي اصالت وجود مشخص شده است. هنوز هستند كساني كه اين نمايش نامه را نخواندهاند و به همين دليل من چيز ي از ادامهي سرنوشت كاليگولا نميگويم.
پردهي سوم، صحنهي ششم به نظر من اوج اين نمايشنامه بود. «كرئا، آيا به عقيدهي تو دو مرد كه روح و غرورشان برابر باشد ميتوانند دست كم يك بار در عمرشان از صميم دل با هم حرف بزنند، انگار در مقابل همديگر برهنهاند و انگار از پيشداوريها و منافع شخصي و دروغ هايي كه مايهي زندگي آنهاست پاك شده اند؟».(105)
در اين بخش حرفهاي كرئا و كاليگولا جدلي است، بين كساني كه پوچي زندگي را باور دارند و با اين حال ميخواهند با اندكي چشم پوشي و فراموشي زندگي كنند و خوشبختي را هرچند كوچك و ناچيز باشد لمس كنند، كرئا داراي چنين تفكري است.« ...من ميل دارم كه زندگي كنم و خوشبخت باشم. ميدانم كه اگر پوچي و بي معنايي را تا آخرين درجهي منطقياش پيش ببريم نه ميتوانيم خوشبخت بشويم و نه زندگي بكنيم».(107) ولي از طرف ديگر كساني چون كاليگولا مات پوچي زندگي ميشوند و زندگي چنان برايشان سوال برانگيز و بي منطق مينمايد كه به خوشبختيهاي كوچك و ساده دلخوش نميشوند و غير ممكني را طلب ميكنند و با جامهي رزم عليه هر اعتقادي عصيان ميكنند. عصياني ويرانگر و خونين و البته با چهره اي كه معصوميت را فرياد ميزند.
کالیگولا.آلبر کامو.ترجمه ابوالحسن نجفی.کتاب زمان
