اينك من، اي آينده، سوار بر اسب تو! چه پرچم­هاي جديدي را بر فراز برج­هاي شهرهايي هنوز ساخته نشده برايم به اهتزاز در مي­آوري؟ چه سيلاب­هاي ويران كننده­اي قصرها و باغ­هايي را كه دوست مي­داشتم از جا خواهد كند؟ چه دوران طلايي پيش بيني نشده­اي را در آستين داري، تو اي آينده­ي سركش، تو اي پديد آورنده­ي گنج­هايي چنين گران تمام شده، اي قلمرويي كه بايد تسخيرت كرد، اي آينده...

«ص ۱۷۵»

شواليه­ي ناموجود، ايتالو كالوينو، ترجمه­ي پرويز شهدي، نشر چشمه