این خرقه که من دارم...!
هوا شکل قفس میشود،
نفس میگیرد،
به اتمسفر که میرسیم.
مشق جنگ میکنیم برای روزهای نیامده
برای سرزمینی هرز،
که ملخ هم از خوردنش کراهت دارد.
به اتمسفر که میرسیم
شهر با دود به استقبالمان میآید،
کوهها نفس مصنوعی میشوند،
برای انسانی که چشمانش میسوزد.
انسانی که دود را بهانهی اشک میگیرد.
به ساعت فرمان پیش رو میدهیم
در خوابهایی که مزهی بیداری میدهند.
۱۳۹۰/۴/۱۸
پ.ن: پاسی از شب گذشته، کمتر از پنج دقیقهی دیگر روزی دیگر آغاز میشود. روزی دیگر که کسوت سربازی بر تن داریم.
+ نوشته شده در چهارشنبه ۱۳۹۰/۰۴/۲۹ ساعت ۹:۴۰ ق.ظ توسط امید
|