بوی عیدی...

 

عيد آمد و

با گردي كه سترديم

آغوش­هايي گشوده شد

به سوي ذره­هايي سرگردان

كه زماني بازواني،

براي فشردن معشوق بود.

 

با احترام به مهدي اخوان ثالث و عمر خيام

 

 

 

براي درك حقيقت من به خيال خودم بيشتر اعتماد مي­كنم تا به آنچه كه در واقع رخ مي­دهد. شما بهتر مي­دانيد كه رفتار و گفتار آدم­ها چيزي نيست جز پوششي براي پنهان كردن آنچه كه در خيالشان مي­گذرد.

همنوايي شبانه اركستر چوب ها، رضا قاسمي، انتشارات نيلوفر، ص ۶۵

 

 

 

1390

 

 كسي چه مي­داند

براي رسيدن آرزوهاي كهنه شده

چند سال ديگر بايد نو شود.

 

....................

تقويم­هاي باطله

تار موهاي سفيد شده

استخوان­هاي پوك،

در تن­هاي مفلوك

سوغات تكراري بهار!

 

 

به یاد فرهاد

 

 

جماعت من ديگه حوصله ندارم

به خوب اميد و از بد گله ندارم

گرچه از ديگرون فاصله ندارم

كاري با كار اين قافله ندارم

 

 

آینه ها پیر نمی شوند

 

سين ششم سفره را آورد با دقت و ظرافت كنار پنجمين سين گذاشت، زير لب ترانه­اي سر خوشانه زمزمه مي­كرد. در اتاق باز بود و من از مجاورت باغچه و چيدن سنبل باز مي­گشتم، دمپايي را كنار كفشش از پا در آوردم و قدم به ايوان كوچك گذاشتم.

 روي ايوان، آينه پيري كه كنج ديوار بود، مرا نشان داد و او را هم، او با گيسواني سفيد و صورتي روشن و شمايلي شيرين. در يك لحظه، هر دو در آينه بوديم. تصويري قاب شده از او و نوه­اش. حالا در لحظه­اي كه اين سطور را مي­نويسم يكي مان هست و يكي مان نيست و ياد آنكه نيست، آنكه هست را انباشته است.

سال هاست براي ديدن او به جاي نگاه كردن به آلبوم خاطره انگيز فاميلي به اين آينه پير چشم مي­دوزم من و او همواره در اين آينه با هميم، اين آينه هم من است، هم اوست. همانند لحظه ديدار در آن ايوان كوچك، آن روز، ساعتي پيش از تحويل سال.

 

كورش اديم، همشهري داستان، اسفند ۸۹ و فروردين ۹۰

 

پرسه نوشت

 

بعضي از كتاب­ها خاصيت عجيبي دارند؛ وقتي شروع به خواندن آنها مي­كني بايد يكسره تا پايان آن پيش بروي؛ امكان ندارد بتواني آن را رها كني. حتا اگر مجبور باشي كار ديگري هم انجام بدهي باز هم نمي­تواني از كتاب دست بكشي. در خيابان هم كه راه مي­روي كتاب را دست مي­گيري و با اشتياق فراوان مي­خواني حالا اگر روز باشد باز خوب است دست كم روشنايي با تو ياري مي­كند هرچند مسلماً در روز تعداد دفعاتي كه تو را ديوانه خطاب مي­كنند خيلي زيادتر است. شب كه باشد از سايه­ي خودت هم گريزان مي­شوي به دنبال قطره­اي نور مي­روي و برگ­هاي كتاب كه كمي روشن شد، ذوق مي­كني و چند خطي مي­خواني؛ هرچند چشمهايت به شدت بسوزد. در خيابان باشي و كتاب هم دستت باشد و چشمهايت هم درگير كلمات باشد خب در اين شرايط  سكندري خوردن هم كاري طبيعي است. بايد هرچه زودتر جايي پيدا كني و بنشيني؛ چند صفحه كه پشت سر هم بخواني كمي آرام مي­گيري. بعد باز به راه خودت ادامه مي­دهي و سعي مي­كني جلوي خودت را بگيري تا به مقصد برسي. وقتي به مقصد مي­رسي بدون توجه به اطرافت از اينكه به جايي رسيده­اي كه هم گرم است و هم روشن، تازه كسي هم نيست كه ديوانه خطابت كند باز شروع به خواندن مي­كني. گاهي با كلمه­ها مي­خندي و گاهي هم اشك مي­ريزي و گاهي هم در ميان خواندن لحظه­اي كتاب را مي­بندي و به عكس نويسنده كه معمولاَ پشت جلد چاپ مي­شود؛ خيره مي­شوي و با او حرف مي­زني. بعضي از كتاب­ها خاصيت عجيبي دارند؛ تمام ذهنت را درگير مي­كنند تا جايي كه به هيچ چيز ديگري نمي­تواني فكر بكني.  

 

 

مرثیه ای برای امید

 

به تو كه فكر مي­كنم

بوي خاك مي­گيرد دهانم

در عمق زمين

چه معصومانه خنديدي

به گريه­ هاي ما