چشمان از حدقه در آمده­ ای

کاسه­ی خالی چشمانت را می­نگرند

چه سرنوشت غم­انگیزی!

دهانت باز که شد

دیوار فرو ریخت

و خاک را مزه مزه کردی.

حالا از پس سال­ها

میان سکه­های تقلبی تاریخ

زمان گم شده­ات را می­جویی.