توهم
در انتظار برف نیامده
و از آسمانی که سرخ نبود؛
در زمستان دچار فراموشی!
پیری نشسته بود
بر فرق مترسکی
که در مزرعهای متروک
و خالی از کلاغ
شعر تنهایی را زمزمه میکرد
و تصویر دخترک کشاورز
در پس چشمانش
خاموش و روشن میشد
روشن و خاموش
تا ویترین غرق در تاریکی شد
و مترسک پشت شیشهها
رو به خیابان خلوت
آرام خوابید.
+ نوشته شده در یکشنبه ۱۳۹۱/۰۳/۲۸ ساعت ۱۱:۱۵ ق.ظ توسط امید
|