از راننده تاکسی تا...
یه روز یه بارون واقعی کثافتهای توی خیابونو می شوره...
وقتی برای اولین بار"راننده تاکسی" مارتین اسکورسیزی را می دیدم شخصیت "تراویس" که رابرت دنیرو به زیبایی هرچه تمام تر آن را اجرا کرده، بی اختیار شخصیت های آثار آلبر کامو و ژان پل سارتر را برایم تداعی می کرد. تازه آن زمانی بود که چیز زیادی هم هم از این نویسنده ها نخوانده بودم. تراویس از خود بیگانه که در این دنیا و میان انسانها جایی ندارد چنان دچار سرخوردگی این پوچی زندگی می شود که چاره ایی جز عصیان برایش باقی نمی ماند. در فصل های ابتدایی فیلم، تراویس در لاک تنهایی اش (=تاکسی اش) فرو رفته و با سردی هرچه تمامتر به شهر غرق در روزمرگی و به تعبیر خودش کثافت می نگرد. او از آن دست از سربازانی است که از جنگ برگشته و حالا می بیند که گویی جامعه ایی که برایش جنگیده "چندان ارزش جنگیدن نداشته "(امی توبین، راننده تاکسی). شخصیتی که از یک ارتباط برقرار کردن ساده هم عاجز است . در اینجا قصد نقد یا حتا باز گویی داستان را ندارم فقط نکته ای که در کتاب امی توبین نظرم را جلب کرد این چند سطر بود :
"اخبار صفحه ی اول روزنامه ها، تهوع ژان پل سارتر، یادداشت های زیر زمینی داستایوسکی و فیلم جیب بر(1959) روبر برسون همگی الهام بخش فیلمنامه ی راننده تاکسی پل شلیدر بوده است"
"راننده تاکسی، امی توبین، نشر هرمس"
مثل اینکه احساسم در مورد این تشابهات بیراهه نرفته بوده است. نمی دانم چه می شود که با چنین شخصیتی همزاد پنداری می کنیم حتا تا مرز خشونتی اینچنین ویرانگر و خونین.شاید چون او هم انسان پوچ بیگناهی است که ژان پل سارتر در تعریف "مورسوی" آلبر کامو گفته است.
نمی دانم این چه ریسمانی ست که این روزها هرچه را که می بینم و می خوانم به هم پیوند می دهد. همین دیروز بود که "تنها دو بار زندگی می کنیم" را دیدم تشابه شخصیت سیامک و تروایس چشم گیر بود، حتا شغل ظاهری هر دو نفر هم رانندگی بود، چند روز پیش "نفس عمیق " فیلم تحسین شده ی شهبازی را دیدم تشابه شخصیت آیدا با شهرزاد عجیب بود هرچند عوامل ساخت فیلم تنها دو بار زندگی می کنیم از این موضوع بگریزند، از سوی دیگر سردی چهره و لحن کلام و شیوه ی نگرش سیامک تنها دو بار زندگی می کنیم بسیار شبیه است به استاد فیلم "شب های روشن" کار فرزاد موتمن، باز از دیگر سو شخصیت منصور در فیلم "نفس عمیق" نه تنها با مورسوی کامو از یک خانواده هستند بلکه حتا تشابه اسمی هم دارند(مورسو=منصور) نمی دانم چرا احساس می کنم نمی تواند اتفاقی باشد.
در مقابل همه ی این نمی دانم ها این موضوع را خوب می دانم اگر من هم قرار بود فیلم بسازم یا کتاب بنویسم چیزی در همین مضامین و تصویرها می ساختم یا می نوشتم. پیوندهای مشترک فکری و سلیقه ای این تشابهات را ایجاد خواهد کرد و این موضوع هم هیچ گونه ضعفی برای یک کار هنری محسوب نمی شود.