خواستم راه بیفتم، چشمم به مجسمه افتاد که من به پایه­اش تکیه داده بودم. مزخرف! این چیست که ساخته­اند ... که اینطور قوز کردده؟ بدبخت­ها! مجسمه ساخته­اند. برای مملکت مجسمه ها. مجسمه­ی مرده­ها برای مجسمه­های مرده. مجسمه هزار سال پیشی­ها برای مجسمه­های مرده­ی ده هزار ساله. می­زدید تمام می­کردید آسوده می­شدید! مرده­ها! مجسمه­ها! ده هزار ساله­ها! حالا می­زنند تمامتان می­کنند. آن ها هم ده هزار ساله هستند. زدن را از پدرشان، از هفت جد و بر جدشان، از هفتاد هزار جدشان به ارث برده اند. همه­اش شعر. همه­اش حرف. همه­اش یادگار درست یا نادرست ده هزار سال پیش، همه­اش قمه و کلاه خود بابای بابای بابای – هفتاد هزار بابای پیش تر از بابام. اما خودت – یا پدرت یا پدر پدرت؟ مرده. مجسمه. همه­اش شعر. شعر زیر مجسمه نوشته­اند! شعر از مجسمه برای مجسمه. زیر مجسمه. شعر مرده برای مرده­ها روی تابوت مرده. اوهو! همه­اش ادعا:« نمیرم از این پس که من زنده­ام ...» هوه!

 

آذر، ماه آخر پاییز، ابراهیم گلستان، بازتاب نگار