سين ششم سفره را آورد با دقت و ظرافت كنار پنجمين سين گذاشت، زير لب ترانه­اي سر خوشانه زمزمه مي­كرد. در اتاق باز بود و من از مجاورت باغچه و چيدن سنبل باز مي­گشتم، دمپايي را كنار كفشش از پا در آوردم و قدم به ايوان كوچك گذاشتم.

 روي ايوان، آينه پيري كه كنج ديوار بود، مرا نشان داد و او را هم، او با گيسواني سفيد و صورتي روشن و شمايلي شيرين. در يك لحظه، هر دو در آينه بوديم. تصويري قاب شده از او و نوه­اش. حالا در لحظه­اي كه اين سطور را مي­نويسم يكي مان هست و يكي مان نيست و ياد آنكه نيست، آنكه هست را انباشته است.

سال هاست براي ديدن او به جاي نگاه كردن به آلبوم خاطره انگيز فاميلي به اين آينه پير چشم مي­دوزم من و او همواره در اين آينه با هميم، اين آينه هم من است، هم اوست. همانند لحظه ديدار در آن ايوان كوچك، آن روز، ساعتي پيش از تحويل سال.

 

كورش اديم، همشهري داستان، اسفند ۸۹ و فروردين ۹۰