هیچ چیز مثل سابق نیست
دلم می خواست برگردم تهران.نه اینکه اصفهان را دوست نداشته باشم.اصفهان را بیشتر از تهران.اما اصفهان آزارم می داد.
من کاری به تهران نداشتم.نه دوستش داشتم ونه کاری به کارش .اوهم به من همینطور.اما اصفهان نه.به من کار داشت.
من هم به او.هرجا که پا می گذاشتم ،چیزی بود که آزارم می داد.چه چیزی که به همان صورت که از بچگی دیده بودم هنوزمانده بود
وچه چیزی که از آن صورت در آمده بود وچیز دیگری شده بود.وهمه ی چیزهایی که در اصفهان بود یکی از این دوتا چیز بود.
خیابان های پهنی که به جای کوچه های باریک سابق کشیده بودند همانقدر غم انگیز بود که کوچه های باریک ومحله های قدیمی
دست نخورده.پیشتر هم، از وقتی که در تهران زندگی می کردم ، هربار که دو سه روز برای دیدن پدرممی آمدم اصفهان، همینطور بود.
دلم می گرفت.می خواستم هرچه زودتر برگردم.پدرم اصرار می کرد چند روزی بیشتر پدرم می فهمید و می گفت "تو دیگه اون پسر
سابق نیستی." چند بار این راگفت- با حسرت زیادی هم.انگار با این حرف می خواست بگویددیگه این شهر اون شهر سابق نیست،
این مغازه اون مغازه یسابق نیست.این مردم، این هوا، این درخت ها، این خیابان ها، این کوچه ها – هیچ چیز مثل سابق نیست-
حتا محله هایی که دست نخورده.
.
گاوخونی.جعفر مدرس صادقی.نشرمرکز