بوی روزمرگی می ده اینجا.صبح زود از خواب بیدار می شن .چند دیقه ای همه در حال رفت و آمدن.یکی زیر دوش آواز می خونه،یکی از بیرون داد می زنه بدو بیا بیرون دیگه زود باش.یکی به صورتش صفایی می ده .یکی زلفاشو شونه می کنه.یکی جلو آینه قدی جلو عقب می ره و خودشو ورانداز می کنه.کتری روی اجاق گاز چرک گرفته سرو صدا می کنه یکی به دادش می رسه وزیر گازو خاموش می کنه وکتری و با روزنامه باطله بر می داره .همیشه ی خدا دستش می سوزه ولی بازم از تنبلی یه دستگیره بر نمی داره.صبونه خورده و نخورده همه کفشاشونو می پوشن و می رن پی کاراشون.تو تموم این لحظه ها تو اتاقم!!رو تختم دراز کشیدمو به اجبار شاهد کارای اینام.حالا من می مونم و یکی دوتا از بچه های اتاق کناری که نه می شناسمشون ونه تا حالا دیدمشون حتا ،فقط از صدای گیتارشون معلوم می شه که هستن.راستی یکی دیگه هم هست نگهبان کم حرف و عجیب و خل وضع اینجا.چن باری تیکای عصبیشو دیدم حیلی ترسناکه دیگه می ترسم تنها اینجا بمونم.حتا روزایی که کاریم ندارم می زنم بیرون و تا شب بر می گردم.شب که می شه تک تک ، خسته و کوفته از سر کاراشون بر می گردن وباز شلوغ ترین جا ، حموم و آشپزخونه و سرویسه ،می شورن و می زنن و می پزن و می خورن و ...خلاصه زندگی اینا تو همین چیزا خلاصه شده.نهایت کارشون اینه فوتبالی می بینن و نعره ای می کشن و گاهیم قری به کمرشون می دن.باز اینا همین کارارم انجام می دن .این نگهبان کم حرف و عجیب و خل وضع تمام طول روز وشب ویه گوشه می شینه وبه یه جا خیره می شه.نه حرفی نه حرکتی نه حتا تغییری در چهره.هیچ.پاک تو این روزمرگی حل شده.

اینجا یا هرجای دیگه که اینطوری گرد روزمرگی پاشیده می شه تقاوت چندانی با مرگ تدریجی نداره دست کم برای من.نمی دونم هدف از آفرینشمون چی بوده ولی دوس دارم  زندگی مون چیزی بیش از این وزیباتر از این باشه که خیلی ها دچارشیم.