غبار
امير؟
يا فقير؟
هزار سال از اين پيش،
يا كما بيش،
چه بودم؟
گداي راهنشيني در خيل گدايان؟
يا خان پرنيان دستاري نگرنده بديشان؟
چه فرقي ميكند؟
مگربرگزيده ترين گل سرخ،
و طعم انجيرهاي اصفهان،
و زيباترين ترانهي خيام و حافظ،
و يا لاجورد آسمان،
پيش هر دو يكسان نبود؟
هنگامي كه دست نسيم،
غبار بيمقداري،
بر فراز راهي،
به پرواز در ميآورد،
چه كسي گمان ميبرد،
كه شهزادهاي از روزگاران گذشته ميگذرد؟
تريستان كلنسور، شعر فرانسه در سده بيستم، ترجمهي محمد تقي غياثي، انتشارات ناهيد، ص۲۶۴
باز هم مضمون مشترك. زياد چيز عجيبي نيست؛ وقتي در موضوعي غرق باشي ديگر فاصله گرفتن و به موضوعات ديگر پرداختن كار آساني نيست. در بزرگترين كتاب فروشي دنيا هم باشي و مقابلت سيل كتابهاي نخوانده هم باشد باز كتابي را انتخاب ميكني كه به نوعي با موضوعي كه در آن غرقي ربط و پيوندي داشته باشد. حتي فيلم هم كه ميخواهي ببيني اوضاع همين گونه خواهد بود. نكتهي جالب اين است كه، گاهي هم اين انتخابها ناخود آگاه انجام ميشود. كافيست بندي از كتاب را جايي خوانده باشي و يا ثانيهايي از فيلم را جايي ديده باشي و يا حتي از كسي شنيده باشي. اين حالت شايد فقط يك نكتهي مثبت داشته باشد آن هم اين است كه، ديگر نكتهايي دربارهي آن موضوع بي جواب نميماند دست كم براي خودت.