روزها، شب نمي­شوند و شب­ها بي خوابي­ها را پاياني نيست. هميشه گفته­اند سالي كه نكوست از بهارش پيداست حال با اين بهار تلخ چه تابستان و پاييز و زمستاني در پيش خواهد بود ديگر نمي­دانم. اما تا مي ­خواهم گلايه­اي از اين روز­هاي كش دار كنم؛ به ياد مي­آورم آن بهار سياه پوش را كه هيچ گاه از خاطرم محو نمي شود؛ بنابراين مجبور به سكوت مي­شوم؛ چرا كه بهاري خيلي خيلي بدتر و تلخ تر از اين بهار را مي­توانم تصور كنم. گاهي روزها را مي­شماري براي يك اتفاق خوب، اين انتظار هر چقدر هم كه دشوار و طاقت فرسا باشد باز ته مزه­ايي شيرين دارد كه روشني را در درونت ايجاد مي­كند و توان تحمل انتظار را به دست خواهي آورد. ولي گاهي شمارش روزها كه تمام شود اتفاقي ناگزير مي­افتد كه هيچ دوستش نداري و تحمل آن را نا ممكن مي­داني.