پرسه نوشت
روزها، شب نميشوند و شبها بي خوابيها را پاياني نيست. هميشه گفتهاند سالي كه نكوست از بهارش پيداست حال با اين بهار تلخ چه تابستان و پاييز و زمستاني در پيش خواهد بود ديگر نميدانم. اما تا مي خواهم گلايهاي از اين روزهاي كش دار كنم؛ به ياد ميآورم آن بهار سياه پوش را كه هيچ گاه از خاطرم محو نمي شود؛ بنابراين مجبور به سكوت ميشوم؛ چرا كه بهاري خيلي خيلي بدتر و تلخ تر از اين بهار را ميتوانم تصور كنم. گاهي روزها را ميشماري براي يك اتفاق خوب، اين انتظار هر چقدر هم كه دشوار و طاقت فرسا باشد باز ته مزهايي شيرين دارد كه روشني را در درونت ايجاد ميكند و توان تحمل انتظار را به دست خواهي آورد. ولي گاهي شمارش روزها كه تمام شود اتفاقي ناگزير ميافتد كه هيچ دوستش نداري و تحمل آن را نا ممكن ميداني.
+ نوشته شده در دوشنبه ۱۳۹۰/۰۱/۱۵ ساعت ۲:۳۶ ق.ظ توسط امید
|